سالهای زندگی با شهدا |
من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم...
طي شد اين عمر توداني به چه سان؟
پوچ وبس تند،چونان باد دمان
همه تقصير من است اين و خودم ميدانم
كه نكردم فكري،كه تعمق ننمودم روزي،ساعتي يا آني
كه چه سان ميگذرد عمرگران؟
كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط
فارغ از نيك وبد ومرگ وحيات
همه گفتند:«كنون تا بچه است ،بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،بايدش ناليدن»
...من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست؟چرا مي آييم؟به چه سان بايد رفت؟
پس از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
...نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط
فارغ از نيك وبد ومرگ وحيات
بعد از آن باز نفهميدم من،به چه سان عمر گذشت!
ليك گفتند همه:«كه جوان است هنوز بگذاريد جواني بكند،بهره از عمر برد،كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد ومست ،بعد از اين باز ورا عمري هست.»
يك نفر بانگ برآورد:«از هم اكنون بايد فكر فردا بكند.»
ديگري آواداد:«كه چو فردا بشود فكر فردا بكند»
سومي گفت:«همان گونه
كه ديروزش رفت،
بگذرد امروزش،همچنين فردايش.»
با همه اين احوال من نپرسيدم هيچ كه چه سان جواني بگذشت
آن همه قدرت ونيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكرنه تعمق نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي ومسخرگي
چه تواني كه زكف دادم مفت
من نفهميدم وكس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب مي توانست مرا تا به خدا پيش برد
ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات!!!
...اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش فهميدم
حال مي فهمم هدف از زندگي اين است رفيق!
من شدم خلق كه با عزمي جزم ودلي مهدي عزم
پاي از بند هوس ها گسلم ،پاي در راه حقايق بنهم
فارغ از شهوت وآز وحسد وكينه وبخل
مملو از عشق وجوانمردي وزهد در ره كشف حقيقت كوشم
شربت جرات واميد وشهادت نوشم
زره جنگ براي بد ونا حق پوشم
ره حق پويم وحق جويم وپس حق گويم
آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم وبا شعله خويش
ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم
نه چنين زايد وبي جوش وخروش
عمر بر باد به حسرت خاموش
...اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش مي فهمم:
حال مي پندارم كين سه روزاز عمرم به چه ترتيب گذشت:
كودكي بي حاصل،نوجواني باطل،وقت پيري غافل
به زباني ديگر :كودكي در غفلت،نوجواني شهوت،در كهولت حسرت.
شعر از سپیده كاشاني
خاطرات آقاي شهلايی مقدم -9
گردان عمار و گردان هاي ديگر به شهدایشان شناخته مي شود و همه ايثارهایشان لشگرو اصلا جنگ به
شهدا شناخته مي شود ، نه به مقدم نه به فرمانده اش نه به چيز ديگر. شما اگر از هر گرداني بخواهيد
بگوئيد نیازی نیست بگوئید فرمانده دلیر آنچنانی داشت مگر فرمانده اش شهيد شده باشد... الآن چه
بگوئیم... شما وقتي زانو به زانو مي چسبيد به هم و تيمم مي كنيد ...گردان رو به چه آدم بايد
بشناسد... بچه ها ،مزاحشان، خنده هایشان و ذكرو عبادتشان به ... بعضي از فيلم ها متاسفانه يه
حالت ذهني و خيلي رمانتيك از جبهه و جنگ درست مي كنند اصلا واقعيت ندارد يه چيزي مثل سجاده
آتش مي تواند يک مقدار شباهتهايي داشته باشد اصلا این فيلم هايي كه ساخته مي شود هيچ
شباهتي ندارد خیلی جبهه را سهل وساده نشان میدهند رزمنده یک تیر می خورد وشهید می شود
دشمن که اینقدر سبک نبود... از لحاظ خانوادگي زن رزمنده را با مانتو و روسري نشان مي دهند... نمي
دانم... نمي دانم ...
- شماوقتی وارد گردان عمار مي شويد چه خاطره اي به ذهنتان مي رسد؟
با همان شكل وارد مي شويم.
- حالا آن موقع يا شكل الانش؟
نمي توانم بگوئیم شايد آن روز اولي كه شهيد رهبررا ديدم و شايد كربلاي پنج ...
- تو راهروهای گردان قرار بگيريد چه چيزهايي بيشتربه یادتان مياید؟
... شلوغي هاي بچه ها... خندهایشان.
- شما كدام طبقه بوديد؟
طبقه سوم.
- چپ يا راست؟
راست.
آخرين طبقه ما بوديم . طبقه همكف تداركات و فرمانده گردان بود طبقه اول گروهان باهنر بود طبقه دوم گروهان شهيد بهشتي
- پشت بام مراسم داشتيد؟
فقط زماني كه اعلام كردند جنگ تمام شده مراسم بود كه از ابوغريب برگشته بودیم
- آن موقع چه حال وهوایی داشتید ؟
چه بگویم... آن ساعت ما تازه از خط آمده بودیم و تعدادی از بچه ها بر اثر گرمازدگی شهید شدن مثل شهید سیمایی و یک عده از شهدا جا مانده بودن مثل شهید حیدری که آر پی جی خورد پودر شد .شهدایی که باعث شدن عراق از تنگه چنگوله عقب برود.
- تا چه زمانی در دوکوهه ماندید؟
- تا ماه 7 یا 8 که بعدهم آمدم تهران.
- و حرف آخرتان؟
- یک عده آمدند جان و مالشان را با اخلاص تقدیم کردند .شهدا،جبهه و جنگ 3 خصوصیت در آن بود
1- ذوب شدن در دین .واقعا بچه ها به دینشان علاقه داشتند و به مملکت هم به خاطر دین علاقه داشتند.
۲-ذوب شدن در ولایت و اطاعت از رهبری که از امام گرفته تا فرماندهی گردان، گروهان و حتی دسته و بر خودشان تکلیف می دانستند اطاعت کنند.
۳-ذوب شدن در خدا،عبادت و اخلاصشان و چیزهایی که می توانست معنویت را به آنها برساند .
با آرزوی سلامتی یرای ایشان و همه بچه های گردان عمار
شادی روح شهدای گردان عمار صلوات
خاطرات آقاي شهلايی مقدم-8
بچه ها ی راهيان نور كه در گردان عمار مستقر مي شوند اگر بخواهيد براي آنها توضيح بدهيد دلتان مي خواهد از گردان عمار چه بگوئيد؟
تفسير بعضي چيزها واقعا سخت است نمي شود مطرح كرد آدم ان چيزي را كه به چشم ديده اگر بخواهد تعريف كند زمين تا آسمان فرق مي كند. گردان عمار فقط با شهدا وبچه هایش شناخته مي شود گردان عماريعني شهيد پلارك يعني شهيد عبدالملكي يعني ...آخر چه بگويم .پدافندي بيت المقدس 2 رفته بوديم وضعيت خاصی در منطقه بود روي تپه يكي از دسته ها بود بخاطر حساسيت منطقه هر شب كسي پهلوي آن دسته می رفت يک شب نوبت من بود رودخانه اي ما بين ما و آن تپه بود كه بايد عبور مي كرديم که بر اثر بارندگي طغيان مي كرد نمي شد از آن عبور كرد يه تانكي آن وسط منحدم شده بود و بايد ازروي آن تانك عبور مي كرديم و مي رفتيم بالاي تپه . دشمن گرای آنجا را گرفته بود و مي دانست در چه ساعت هايي رفت و آمد مي كنیم و آنجا را مي زد بالاخره آن شب نايلون را بردم و خيس خیس رسيدم و در سنگر فرمانده دسته آنجا ماندم و چون قبل از غروب حركت كردم و يك ساعت بعد رسيدم نماز نخوانده بودم .آب در حد رفع تشنگي بچه ها بود خواستم تيمم بكنم تمام بدنم گِلي بود و زمين هم گِل بود برادر اسفندياري وبرادر دیگری که اسمش يادم رفته آنجا بودند اسفندیاری جلوي من زانو زدو زانو به زانوي من نشست گفت برادر مقدم من لباسم گلي است الآن خشك شده شما مي توانيد روي پاي من تيمم كنيد تمام بدنش گلي بود من هم روي پاي او تيمم كردم نماز اولم را خواندم ، صداش كردم كه برود داخل سنگر نوبت پاسش بود ،حركت كرد و رفت .نماز دوم را شروع كردم صداي انفجار خمپاره 120 آمد نمازم تمام شد فرمانده دسته گفت: برادر مقدم هرچه صدا مي زنم اینها جواب نميدهند چه كار كنم؟ محل آنها بالای كوه يک مقدار پايين تر روي دامنه بود گفتم برويد آنجايي كه سنگر بوده دست بكشيده ببينيد چه جوریه؟ چيزی پيداست ؟ متوجه مي شويد؟ رفتن و ديدن چيزی نيست فقط جاي چاله خمپاره است و از سنگر خبري نيست گفتم: پس چاره نیست تا گرگ و ميش هوا صبر می کنیم نمي توانم جان شما را به خطر بيندازم دركمين عراقي ها بیفتید صبح وقتي چشم هایمان را باز كرديم ديديم اين دو تا كنار دست شان يک جعبه نارنجك بوده و خمپاره 120 به آن خورده وآنها را كرده بود مثل گوشت چرخ کرده ، نصف بدن يكي به كوه مقابل چسبيده بود تيكه هاي پیکر آنهارا جمع كرديم...
ادامه دارد
خاطرات آقاي شهلايی مقدم-7
- از روحيات و معنويات بچه ها قبل از عمليات كربلاي پنج مي گفتيد؟
بچه ها نسبت به اذكار و اسماي ائمه اطهار در هر مرحله اش يه حساسيت خاصي را داشتندهر دسته و هر گروهي براي خودش يک چيز خاصي داشت . گردان يک پرچم خاص به اسم حضرت فاطمه الزهرا درست كرده بود هر دسته اي هم براي خودش همينطور. دسته ما پرچم به اسم فاطمه الزهرا داشت دسته دیگر پرچم اميرالمومنين علیه السلام داشت و دسته بعدی پرچم حضرت ابوالفضل را . هر کدام یک جور ابراز ارادت مي كردن.
روزها بحث فوتبال و بازي و انجام آموزش هاي معمولي بود شب هم خواندن سوره واقعه، حتما سر سفره نشستن و دعاي سفره را خواندن . هيچ كار بي اسم خدا بي توجه به خدا نبود. همه بچه ها يک جوري خودشان را متوجه خدا كرده بودند داشتند خودشان را مي آراستن براي اينكه بخرندشان این خريدن هم در عمليات مشخص مي شد بعد از عمليات كسی كه رفيقش و برادرش را از دست داده بود طبيعتا روحیه اش فرق می کرد آنقدر روي خودش كار مي كرد تادر یک عملیات خريداري شود
ادامه دارد
خاطرات آقاي شهلايی مقدم-6
- از شب عمليات كربلاي پنج بيشتر مي توانيد بگوييد؟
كربلاي پنج را هيچ جور نمي شود تفسير كرد يعني جوري نيست كه شما بخواهيد با فرمول و مسئله بفهمید (اینجا بود که بغض، آهنگ صدای برادر مقدم را تغییر داد،کلمات بریده بریده گفته می شد)يه روح معنوي دميده شد يه عده مخلص امدند بعدهم رفتند اينجاست كه شما مي بينيد بچه ها نسبت به همديگر وقتي اسمشان مياید خيلي نسبت به هم حساس هستند شايد من نسبت به برادرم حتي پدرم همچين احساسي را نداشتم اما اين چيزي است كه خدا درون ما قرار داده نمي شود به صورت دنيايي برخورد كرد اصلا يه اتفاقي بود افتاد و رفت و يه عده رفتند يه عده ماندند يه جا ماندههايي مثل ما.....
بچه ها خيلي روي خودشان كار كردند تا به كربلاي پنج رسيدن خيلي توي هيئت گردان ، ضجه زدن و خيلي نماز شب خواندن خيلي خود سازي كردن براي اينكه از قافله عقب نمانند يک راه پيدا كرده بودن كه مي خواستن به معبودشان برسند بايد اين مسير راحتما طي كنند و انهم خود سازي ست وقتي شما بلند مي شويد و ميبينيد طرف... خدا رحمت كند شهيد" ملا" را از راهپيمايي خسته و كوفته شما نمي دونم حالا مي توانيد احساس كنيد يا نه از ساعت یک نصف شب تا پنج صبح راهپمايي مي كنيد و با باري روي دوشتان راه را طي مي كنيد و بعد مي بينيد طرف صبح بلند ميشه و خادم الحسينه و بايد صبحانه بچه ها را بدهد صبحانه را كه اماده مي كنه يكدفعه قابلمه ها را كه شسته پرت مي كند بالا و بچه ها با سر و صداي آن بلند مي شوند. در حالی که خودش یک لحظه نخوابیده معيارهاي اخلاص و ايمان راباید دراين چيزها ديد يا شب كه شما خوابيد وقتي صبح بلند مي شويد مي بينيد كه پوتين هایتان جفت كرده واكس خورده ، تر و تميز دم در آماده است. مثلا ظرفهاي شب رابايد خادم الحسين روز بعد مي شست که مي گذاشتند معمولا كنار چادر، صبح بلند مي شدي مي ديدي ظرفها شسته شده است نمي دانم چه بگم اينها با هيچ چيز دنيايي جور در نمي آيد... شايد هم آدم هاي معمولي بگویند كه چي بشه اين كار را كرد! كه چي بشه رفته براي خودش قبر كنده! كه چي بشه رفته يه همچين كارهايي كرده اما اينها فقط توي عالم معنوي معنا پيدا مي كنه اينها يک عده اي آمدند و بايد مي آمدند ، بايد شهيد مي شدند و بايد مي رفتند نمي دونم ديگه....
ادامه دارد
میهمان شدیم و عهدی دوباره بر زنده نگه داشتن یاد و خاطره شان و ادامه راهشان بستیم .
همزاد کویرم تب باران دارم در سینه دلی شکسته پنهان دارم
در دفتر خاطرات من بنویسید که من هرچه که دارم از شهیدان دارم
از تمامی عزیزانی که تشریف آوردند و زحمت کشیدند تشکر می کنیم
می گویند وقتی جنگ شد یک عده احساساتی شدند و در جبهه آدمهای خوبی شدند ؟!
...عده ای بودند که در جنگ معنویتشان اوج گرفت .اصل جنگ بر وجود کسانی بود که از قبلناخدای عرصه معنویت بودند کسی مثل شهید علم الهدی که در جنگ رشد پیدا کرد ولی تجربه معنوی و کشف و ارتباط با خدا و ائمه را خارج از جنگ انجام داده بود آن زمان که در صفحات نهج البلاغه دانشجویانه تدبر می کرد و قران را موضوع بندی می آموخت یا شهید چمران او هم قبل از جنگ رشد یافته بود و لبنان شاهد این گواه است و در جنگ کاملتر شد .اینها در دوره دفاع به بغل دستیهایشان هم اموختند و در عین حال خودشان رشید شدند .اینها از خود گذشتند تا معنویت بدست اورند تا خرج راهشان باشد و اینها با کوله باری پر قدم گذاردند .....ولی ایکاش ما هم لا اقل بتوانیم احساساتی شویم در این زمانه ححتی این کار هم مشکل است .........
خاطرات آقاي شهلايی مقدم-5
بچه هاي خوب گردان خيلي بودند و رفتند، همين شهيد سید احمد پلارك گروهان شهيد باهنر بود خصوصيات خاصي رو داشت شايد اين عطر و بويی که از مزار ايشان بلند مي شود برای اين باشد كه هر شب نماز والدين مي خواند وهر شب جمعه براي جمع هم مي خواند .سیداحمد يک ذكر صلواتي 14 تایی داشت .در هر رزمايش و رزمي كه مي رفتیم می آمد مي گفت چهارده تا صلوات و بچه ها به صورت مسلسل الهم صل علي محمد و ال محمد می گفتند وايشان باني اين كار بود. درمناسبت هاي مختلف مثلا جهت پيروزي رزمندگان اسلام يا سلامتي حضرت امام ،چهارده تا صلوات، حتي آن روزي كه داشتيم سوار تويوتا وانت مي شديم براي خط كربلاي پنج برویم يادم هست اين ذكر را گفت و بچه ها فرستادند يا در هیئت فاطمه الزهرا سلام الله علیه گردان حالتهاي خاص خودش راداشت.
بچه هاي رزمنده نسبت به نام حضرت فاطمه يه حساسيت خاصي داشتند اصلا عشقشون بود.
ادامه دارد
الحمدلله رب العالمین کتاب طواف چشم با همکاری بنیاد حفظ اثار به چاپ رسید و علاقمندان می
توانند از نشر صریر تهیه کنند.بچه های فتح الفتوح خوشحال می شوند تا نظرات -انتقادات و پیشنهادات
شمارا در مورد کتاب دریافت کند .لطفا با مطالعه کتاب برای این پست نظر بگذارید.عزیزانی که به غیر از
خاطرات کتاب مطالب دیگری دارند نیز می توانند برای ما پیام و شماره ارتباطی بگذارند
محتاج دعای خیر همه شما -فتح الفتوح
...« من عشقنی، عشقته » همه تان را می پذیرم، اما بر اساس درجات و مراتب عشق
عاشق ها هجوم آوردند تا به خورشید برسند،به لقاء خورشید برسند.
عاشقترهای مهاجر مجاهد از بقیه جلوتر رفتند و در درس شهادت قبول شدند.
و هنوز هر روز عاشقترین عاشق ها را خورشید به سوی خود می خواند و جمع ما خلوت تر می گردد.
هر یکی می رود بقیه می فهمیم که خیلی عشقمان کمتر است...
قسمتی از دستنوشته شهید سعید جانبزرگی
گلهای شعمدانی کوچه های ما
جانباز شهید مهدی ورمزیاری
تولد : 8/4/1348
شهادت: 28 /2/1371 ساعت 1:30 بامداد
اعزام:
1/12/1362 ----30/12/1362
3/1/1363 ---- 18/4/1363
2/8/1363 ----- 27/9/1367
18/10/1369 – 24/11/1369
مجروحیتها:
22/12/1364 فاو –اصابت ترکش به به سر و کتف راست.
6/ 11/1365 شلمچه – اصابت ترکش به شصت پای چپ.
21/3/1367 شلمچه – شیمیایی داخلی و پوست.
- 13 سالش بود که شناسنامه اش را یک سال بزرگ کرد و به جبهه رفت .از منطقه که می آمد 2-3 روز بیشتر نمی ماند یکبار از او پرسیدم،مهدی جان چند روز مرخصی داری ؟مثل همیشه گفت 2 تا 3 روز می مانم بعدا برگه مرخصی اش را نگاه کردم متوجه شدم 15 روز می توانسته بماند .
یک روز از جبهه آمد و گفت راستی مادر من کلی بچه دارم !با خنده گفتم مادر جان من که از خدا می خواهم بچه هایت را ببینم .او هم بی هیچ مقدمه ای عکس خودش را نشانم داد که چند تا جوجه بغل کرده بود و با آنها عکس گرفته بود .
- پدر ش می گفت مهدی هیچ چیزی را برای خودش نمی خواست و می گفت: تا مردم مظلوم مانده اند من چیزی را برای خودم نمی خواهم .
- تا زمستان سال 1370 هیچ وقت به وضوح ناراحتی خود را بازگو نکرد وقتی خیلی اصرار کردم گفت چیزی نیست کمی سینه ام می سوزد و بالاخره در بیمارستان بستری شد .مدت 5 ماه دربیمارستانهای الوند ،طالقانی و شرکت نفت بستری شد . بار اول در عملیات والجر 8 و بعد در بیت المقدس 7 با گاز خردل شیمیایی شد . اوایل مدت 40 روز خونریزی داشت ولی به کسی نمی گفت بعد بستری شد و 5 بار عمل شد . داروهایش پیدا نمی شد برخی را هم از انگلیس می آوردند .
- قبل از آمدن مادر به بیمارستان از پرستارها خواهش می کرد تا به او آرام بخش بزنند نکند بی تا بی کند و شرمنده مادر شود .
از کلام دوستان:
- سال 1355 با هم به کلاس قران می رفتیم مهدی بعد ازمدتی، کتابی به نام "شعار توحید" به من هدیه داد. در آن زمان ودر آن سن مطالعه آن کتابی که بیانگر گوشه ای از افتخارات صدر اسلام بود بر من تاثیر عجیبی گذاشت به طوری که هنوز آثار آن بجاست .بعدها فهمیدم آن کتاب را مهدی در همان کلاس هدیه گرفته بود .
- روزی به مهدی گفتم یادت هست اولین بار همدیگر را کجا دیدیم ؟ زمان جنگ همه بچه ها برای حضور و غیاب به خط شده بودند و مسئول دسته مرا برای انجام کاری جای دیگر فرستاده بود و تو به جای مسئول بودی وقتی برگشتم پرسیدی کجا بودی ؟ توضیح دادم ولی تو گفتی باید جریمه شوی .من هم گفتم حاضرم و تو گفتی 100 تا صلوات بفرست.واین ماندنی ترین برخورد من برای اخرین بار بود که خاطره اولین بار را مرور کردیم.
- روزی گفت شنیده ام اگر کسی40 حدیث از امام رضا علیه السلام را طی 40 هفته حفظ کند به حاجت و خواسته خود می رسد و من کتابی خریده ام که احادیث امام را دارد و می خواهم انتخاب کنم و حفظ کنم .به او گفتم حالا این حاجتت چیست که اینقدر جدی هستی ؟طبق معمول خنده ملیحی جواب من بود .بعد ازآن هفته ای یکبار نزد من می آمد و با انتخاب حدیثی آنرا برایش توضیح می دادم .حدود 10 حدیث حفظ کرده بود که ........ و دیگر نیامد .
- آن روز بعد از ظهر قرار بود در بیمارستان نزد مهدی بمانم و تعدادی از دوستان هم به عیادتش آمده بودند پدرش قبل از آمدن ما او را حمام برده بود و آماده می شد ، برود سفارشهایی به من کرد و پیشانی مهدی را بوسید و به طرف در اتاق رفت که مهدی با صدایی لرزان گفت :"حاجی!...کجا ؟سهم ما را بده بعد برو".همه منتظر بودیم ببینیم او از پدرش چه می خواهد ،وقتی حاجی نزدیک تخت شد مهدی در حالی که دستانش می لرزید آهسته دست پدر را گرفت و روی لبهای خشکش گذاشت و بوسید.
سه شنبه 28/2/1371ساعت 4 صبح
- الو!بیمارستان شرکت نفت ؟سلام علیکم ،من پدر مهدی ورمزیاری هستم داروها را پیدا کردم
همین الان می آورم .
- حاج آقا زحمت کشیدی ،.....راستش دیگه لازم نیست ،...مهدی رفت پیش امام.
- ....خدایا راضی ام به رضای تو.
حاج علی حسین ورمزیاری در رثای مهدی :
چو رفتي از غمت اي نازنين دلدار ميگريم
غمت را اندكي ميگويم و بسيار ميگريم
شبي كاندر حريمت ره نمييابم ز سوز دل
در اين حسرت ز عشقت با دل افكار ميگريم
گهي در خلوت شبها ز هجران تو مينالم
گهي مجنون صفت در كوچه و بازار ميگريم
گهي پروانه سان از شعله شمع تو ميسوزم
گهي چون شمع مجلس در بر انظار ميگريم
گهي مسرور و شاد از شوق ديدار تو ميخندم
گهي با خاطر افسرده چون بيمار ميگريم
طواف كعبه رويت اگر چه آرزو دارم
نباشي چون مرا در شام غم غمخواری ميگريم
اسير وادي عشقم من سرگشته و حيران
به دنياي پر از غوغا پي دلدار ميگريم
مداو از دوريت در وادي غم سوزانم
كه از عشقت چو، ني در دامن نيزار ميگريم
ز اشك چشم من دشت و دمن درياي خون گشته
كه از سوز جگر با ديده خونبار ميگريم
ز بس غم در دلم باشد اگر آيي به بالينم
به شادي هم من مسكين گه ديدار ميگريم
نهان دردی است جانفرسا من شیدای نالان را
ز مستی نیست گر در خانه، خُمار می گریم
هماره درد می باشد نصیب خادم مسکین
ز کج رفتاری این چرخ کج رفتار می گریم
وامروز حاج آقا! ما در اتاق انتظار پیمودن راه شهدا از نزدیکی در شما را صدا می زنیم و می گوییم :حاجی
خدا قوت ،قبول باشه و دستت که نه دست و بازوی مردانه و پدرانه ات را می بوسیم و با اشک می
گوییم: تولد پسرت مبارک.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|