سالهای زندگی با شهدا |
سلام بر روزی که به نام فرزند روح الله تولد یافت و سلام بر حضورش در جهاد اصغر و جهاد اکبر.
سلام بر روزی که مدال جانبازی بر سینه زد و سلام بر روزی که بر دروازه شهادت به انتظار ایستاد تا در
بهار یوم الله ایران (۲۲بهمن) ادخلوا ها به سلام آمنین را لبیک گفت.
شادی روح شهید علی محمودوند و همه شهدای تفحص
صلوات
بخشی اززندگی شهید فرامرزعزتی پور:
فرامرزدرسال 1345 درشهرتهران متولد شد. پس ازطی دوران کودکی و با ورود به مدرسه، دانش آموزی بسیار زرنگ ومهربان بود طوری که اکثرمعلمهایش از زرنگی و خوش اخلاقی ایشان تعریف میکردند. دردوران نوجوانی همزمان با اوایل انقلاب نقش بسزایی جهت پیشبرد اهداف انقلابی داشت. پس از دمیدن فجر پیروزی او به همراه سایر برادران در سنگر مسجد، مشغول نگهبانی ازانقلاب شدند. 2سال پس ازشروع جنگ تحمیلی، جهت گذراندن دوره آموزشی به یزد رفت و پس ازطی دوره، به جبهه غرب( تیپ سیدالشهدا) اعزام شد. درعملیات سومارمجروح شد ولی خانواده ازاین جریان تا زمان شهادت خبری نداشتند و فرامرز برای بدست آوردن بهبودی کامل دربیمارستان بستری شد. وضعیتش طوری بود که حتی ازتخت نمی بایست پایین می آمد و فقط مایعات استفاده می کرد ولی او به دیدن بیماران و مجروحان دیگرمی رفت و جویای احوال آنها می شد. پس از3 الی 4 ماه که درمنطقه عملیاتی سوماربود به منزل رفت، اما پس ازمدت کوتاهی راهی منطقه عملیات جنوب شد و در"گردان شهادت "مشغول خدمت گردید و آنقدر در جبهه ماند تا درعملیات بدر دوباره مجروح شد و به تهران آمد.
خاطره
فرامرز درمقابل اصرار برادرش که از او می خواست یکسال دیگر درسش را بخواند و دیپلم بگیرد می گفت: "الآن جبهه به من نیاز دارد و من باید بروم." وقتی برادرش می خواست برای مدتی به غرب برود او گفت: مرا هم با خودت ببر. برادرش می گفت: مرد دیگری درخانه نیست پدرمان که مسافرت خارج ازکشور رفته 3نفر زن و 2 فرزند شهید خواهرمان را باید یک نفرسرپرستی کند ولی او به این حرفها گوش نمی داد. حتی 2روزهم با برادرش صحبت نکرد و ناراحت بود که چرا او را نمی برد.
خاطره راوی: برادرشهید
یک شب کلیه برادران بسیج مسجد به دعوت فرامرز جهت برگزاری دعای توسل درمنزل جمع شدند و پس ازصرف شام مقداری برای برادران در رابطه با انقلاب و جنگ صحبت کردم مسئولین مسجد بر حسب ضرورت کار مسجد و به عللی ممانعت میکردند که این برادران به جبهه بروند و حتی به فرامرز مسئولیتی داده بودند که ایشان به جبهه نرود، بماند و نیرو جذب کند و این نیروهای تازه جذب شده به انقلاب یا نونهالان را سازماندهی کند و مسجد هم خالی نباشد ولی فرامرز که فراتر از مرزهای مادی می نگریست و دلش درشوق حضور درجمع عاشقان همواره می تپید به برادران مسجد گفت: "من به گردان شهادت می روم هرکس می خواهد با من بیاید. زود هم می روم، بیائید." گویابه او الهام شده بود. 2نفربا او می روند و به عنوان کمک آرپی جی همراهیش می کنند. قبل از اینکه به جبهه برود ساعت 10 شب آمد، گفت داداش برویم بچه های خواهرم را ببینم دلم برای آنها خیلی تنگ شده است (پدرشان درعملیات خیبرمفقودالاثرشده بود)رفتیم و بچه ها را ازخواب بیدارکرد و با آنها بازی کرد و دست نوازش برسرشان کشید و آخرین وداع را درخاطره همه ی ما به زیبایی ترسیم نمود.
سرانجام در اواخر دی ماه سال 1364 و پس از3 ماه و اندی، جنازه بی سرش را پیدا کردند.
فرامرز همیشه می گفت:
"برادر آرزو دارم اگرشهید شدم سرم ازتنم مثل مولایم حسین بن علی (ع) جدا شود."
خاطره راوی: همرزم شهید
فرامرزیک قبربرای خودش کنده بود و هرشب درآن می خوابید. درتمام کارها بردیگران سبقت می گرفت. او از صبح تا ظهر از2 سنگر که روی یکی تیربار و دیگری آر.پی.جی نصب کرده بود روی دشمن آتش می ریخت. هرچه می گفتیم بیا داخل آتش دشمن سنگین است ، توجهی نمی کرد. آنقدرآتش روی دشمن ریخت که دشمن را کلافه کرد. ساعت 3:10 خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و او به آرزویش که شهادت همچون مولایش حسین (ع) بود رسید. و فرامرزبدین ترتیب درامتحان الهی موفق و سربلند گردید و با بهترین مدرک ،به محضرمولایش حسین (ع) راه یافت.
"بسم الله الرحمن الرحیم"
وصیت نامه شهید فرامرزعزتی پور
السلام علیکم و رحمة الله و علی عبادالله الصالحین.
قال الله جل الشأنه العظیم فی کتاب الحکیم:
" ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء ولکن لا تشعرون و لنبلونکم بشئ من الخوف والجوع و نقص من الاموال والانفس والاموات و بشرالصابرین. الذین اذا اصابتهم مصیبته قالوا انالله و انا الیه راجعون."
تقدیم می کنم بیانهای قلبم را و می چکانم همچون قطره حروف و می سازم ازآنها کلمات شیوا و مسطورش می کنم درسطور این کاغذ. اما نمی دانم و نمی توانم دریا را درقطره ای ادغام کنم یا همانگونه که قلبم می خواهد او ادراکاتش را منعکس کنم و او را رضا کنم گمان نمی کنم بتوان روح را درپرده ای ازماده به نمایش گذاشت اما چاره ای نیست باید به هرگونه که توان، عمل نمود و حال شما عزیزانم که مشغول مروراین سطرهستید روح ازجسمم جدا گشته وصعود نمود به جانی که متعلق به آنجا بوده همانگونه که جسم باقی مانده دراین جهان چون متعلق بدین جهان بوده و این تحول مختص به من نیست بلکه این قانون کلی است زود یا دیربرتمامی موجودات به جایی که آغازشان ازآنجا شروع شده. به تجربه ثابت شده هیچ چیزازاین دنیا جاودان نبوده و نخواهد بود دراین جهان همه و همه بدون استثناء درحال سفرهستند و خوشا به حال کسانی که فهمیدند مسافرند و توشه راه برگرفتن و خود را جزء تعلقات این جهان ماده ندانسته و اقامت ننمودند و همچون آب جاری رفتند، تا به دریا رسیدند اما آنها که ساکن شدن همچون آب راکد همچون مردابی که بعد ازمدتی میگندد و با بخار خورشید و فرو رفتن بر زمین محو و نابود می شود. عزیزان توفیق الهی شامل حالم گردید و آن بزرگوارترحم برمن نمود و مرا ازاشخاصی قرار داد که ازمسافرین بودم ، رفتم به فرامین پروردگارم لبیک گفتم و به امید روزی که تمامی انسانها درمحشرگرد خواهند آمد که این وعده خداست و خداوند بهترین راستگویان است و ما بسیارازاحادیث کسب نمودیم . کسانیکه با خلوص نیت از برای خشنودی معبود پا درعرصه جهاد گذاشته و ازدین حق دفاع نمودند خداوند غفار، تمامی گناهان او را می بخشد چرا که همانگونه که خداوند خواسته عمل نموده . مال و جان خود را نثارش نموده و انسان از جان ، سرمایه ای بهتر ندارد که با آن در راه خدا تجارت کند. پس این انسان به تکامل می رسد آنگاه که قطره های خون خود را از برای معبودش بر زمین جاری می کند وجان خود را تسلیم جان آفرین می کند وهمان لحظه ایست که خدای برملائکه مباهات می کند و می فرماید :" شما می گفتید آیا این موجود را خلق می کنی که برروی زمین فساد کند. حال فهمیدید که شما چیزی که من می دانستم شما نمی دانید و می گوید او جانش را ازبرایم نثارنمود درصورتیکه با ندیدن من به من ایمان آورد و فرامین مرا اجرا نمود و عزیزترین چیزش که همان جانش بود در راه من انفاق نمود پس بهشتم را به او هدیه می کنم و درود و سلامم را جاری او می کنم. " پس ای عزیزانم بکوشید از برای او بهترین اعمال را از خود صادر کنید . نمی دانم تا به حال تفکرنموده اید که چرا انسانی تا به حال عمر جاودان نداشته و چرا دراین جهان باقی نمی ماند پس به کجا می رود و ازکجا آمده و ازبرای چه آمده آیا این افعال بدون حکمت است؟ نه هرچیزی که دراین جهان است بدون حکمت نیست حتی مرگ انسان. بلی، آنها به جایی می روند که ازآنجا آمده اند پس ای عزیزانم سعی کنید شما هم راه صالحان و شهیدان را ادامه دهید و قدم درقدم آنها بگذارید و ازبرای اینکه ازآن راه منحرف نشوید ازمنبع اصلی که همان قرآن می باشد تغذیه کنید و به روحانیت صادق اقتدا کنید که دررأس آنها امام عزیزمان خمینی کبیرمی باشد ودرهرحال برخدا توکل کنید و ازاو یاری بجویید که اوست مسبب الاسباب. امام را بی نهایت دعا کنید نیمه های شب برخیزید وطلب استغفارکنید و دست به دعا بردارید ازبرای پیروزی رزمندگان اسلام که اگرغیرازاین کنید زیانکارخواهید بود و در روزمحشرخجل.
کسانی که می گویند ما مؤمن به خدا و روزمعاد هستیم که به خدا و رسول او (ص) ایمان آورده و با مالهایشان و جانهایشان درراه او جهاد نمودند اینها هستند راستگویان.
ازهمه التماس دعا
خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار
والسلام
با تشکر از خواهر اکرم یاقوتی
وصیتنامه شهید درویشعلی شکارچی به فرزندش
شهادت:29/2/65- منطقه عملیاتی حاجعمران
به پسرم دروغ نگویید نگویید من به سفر رفتهام نگوئید من از سفر باز خواهم گشت نگوئید زیباترین هدیی را برایش به ارمغان خواهم آورد به پسرم واقعیت را بگویید،بگوییدگلولههای دشمن سینه پدرت را نشانه رفته،بگوییدخون پدرت در تمام مرزهای غرب و جنوب کشورش به زمین ریخته است،بگویید دشمن دستهای پدرت را در ممیمک ،پاهای پدرت را در موسیان ،سینه پدرت را در شلمچه ،چشمان پدرت را در هویزه،حنجره پدرت را در ارتفاعات اللهاکبر،خون پدرت را در رودخانه بهمنشیر و قلب پدرت را در خونینشهر،دریدند اما هنوز ایمان پدرت در تمامی جبههها میجنگد.به پسرم واقعیت را بگوییدبگذارید قلب کوچک پسرم از استعمار و ظلم ،جریحهدار شود.بگذارید پسرم بداند که چرا عکس پدرش را بزرگ کردهاند ،چرا مادر دیگر نخواهد خندید، چرا گونههای مادر بزرگش همیشه خیس است،چرا پدر بزرگش عصا بدست گرفته است،چرا عموهایش محبتی بیش از پیش به او دارند وچرا پدرش به خانه برنمیگردد،بگذارید پسرم به جای توپبازی،بازی با نارنجک را بیاموزد بجای ترانه،فریاد اللهاکبر را بیاموزد و بجای جغرافیای جهان ،تاریخ اسلام و جانبازان را بیاموزد.هر هفته فانسقه پدرش را ببندد و هر روز پوتین پدرش را امتحان کند ،هر روز اسلحه پدرش را روغنکاری کند ،هر روز با قمقمه پدرش آب بخورد،.به پسرم دروغ نگویید.نمیخواهم آزادی فرزندم قربانی نیرنگ جهانخواران باشد،به پسرم واقعیت را بگویید میخواهم پسرم دشمن را بشناسد ،امپریالیسم و استعمار را بشناسد،به پسرم بگویید که من شهید شدهام.بگذارید پسرم به شهیدان فکر کند بگذارید پسرم عمار و یاسر باشد بگذارید پسرم فداکار برای رهبر باشد.
از خانواده شهید جهان آرا ،همیشه تصویر حاج آقا را دیده بودیم و با مادرش هیچ آشنائیتی نداشتیم .امروز تصویر او را محو شده در قاب تصویر سید محمد دیدیم که به جای سلام ،اولین کلاممان این بود خدا رحمتش کند و روحش قرین فرزندان شهیدش باشد.
شادی روح شهیدان جهان آرا و مادر بزرگوارشان فاتحه مع الصلوات
برای شادی روح شهدایی که در دوران اسارت به معبود پیوستن صلوات
به پاس زحمت های یک مادر از روی اخلاص فاتحه ای قرائت می کنیم
مراسم ختم در روز ۵شنبه در مسجد حضرت ابوالفضل محله تولیدارو از ساعت ۳۰/۵ تا۳۰/۷ برگزار می شود
امروز سالروز شهادت مردی با تصویری از لبخند شکوه نایل امدن به فیض عظمای شهادت بود
،مردی که آرامش را در ناآرامی و سختی هجوم خمپاره و تیر وترکش تقدیم میکرد ،مردی منتظر و ایستاده بر دروازه وصال .سال 66 در چنین روزی خدا او را پذیرفت و مزد همه خوبیها و لبخندهایش را با"عندربهم یرزقون" خریدار شد.
به پاس تجلیل از زحمتهایش و به یاد بود لحظه عروجش وهمراهی با خانواده محترمش ،بعد از نماز ظهر که گاه عروجش به ثانیه شماری نزدیک می شود تا غروب آفتاب ،حمدی به پاس واخلاصی به تداوم راهش وقدری به رسیدن دیدارش ،قرائت می کنیم ودر لحظه افطار از طرفش سلامی بر اباعبدالله الحسین میدهیم که همیشه بر زبانش بود .....
السلام علی الحسین وعلی علیبن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
شادی روح شهید حاج محسن دین شعاری صلوات

از داغ کبود غنچه ها سرشاریم در باغچه بذر عاشقی می کاریم
سوگند به آفتاب! راحت باشید ما حرمت لاله را نگه می داریم
سالروز شهادت دکتر چمران گرامی باد-شادی روحش صلوات
به بهانه ورود به ماه رجب که ماه وضو ساختن از کوثر دعا و مناجات است گزیده ای از وصیت نامه شهید را
می آوریم:
ای دوستان! هیچ گاه از قرآن جدا نشوید که دل را صفا و دردهای بی درمان را دوا می بخشد.
ای عزیزانم! هرگاه که حلاوت مناجات با خدا و شیرینی نماز شب و ادعیه را چشیدید دیگر حاضر نخواهید
شد آن را با هیچ چیز دیگر معامله کنید پس مقداری سختی به خود تحمل کنید و در نیمه های شب با
قلبی شکسته به درگاه خدا روی آورید و طلب استغفار کنید. تا کی آدم در خواب غفلت باقی بماند عمر
به پایان رسید و آنچه باقی ماند عمل اوست نه چیز دیگر.
شادی روح شهدا صلوات - التماس دعا
ای جماعت! جنگ یک آیینه است هفته تاریخ را آدینه است
لحظه ای از این همیشه بگذرید اندر این آیینه خود را بنگرید
خدا کند که در این روزهای با طراوت با نعمات الهی -ورقی بر صفحه بهار جبهه ها بزنیم و چند خاطره از عملیاتهای فتح المبین و بیت المقدس بخوانیم. نجوایی از شهید را زمزمه کنیم و بر سر مشق زندگیمان بنویسیم رفتی -هستید می مانیم -ماندید.
شادی روح شهدا صلوات
شهید رسول خلیلی
او سال 1347 درتهران متولد شد . دوران کودکیش خیلی آرام بود با کسی درگیرنمی شد کسی را اذیت نمی کرد دردرسهایش خیلی ممتازنبود بد هم نبود . ازاول راهنمایی همیشه به مسجد می رفت . هنوز17 سالش تمام نشده بود که به جبهه رفت ولی درسش هنوزتمام نشده بود . خیلی مهربان بود . درخانه کمک حال اهل خانه بود و با همه ی مردم مهربان . همیشه می گفت " چرا من برادرنداشته باشم " تا اینکه خداوند به او برادری عطا می کند و بسیارخوشحال می شود . او به مرورکه رشد می کرد همانند یک معلم برای همه درس می داد . یک روزمادرش ازاو می خواهد که امانتی را به منزل مادربزرگش ببرد . اما او می گوید " من درس دارم و نمی توانم " مادرش می گوید " 50 تومان به تو می دهم انجام بده " و او قبول می کند و می رود وقتی برمی گردد به مادرش می گوید به من پول بدهید و مادرمتعجب می شود و می گوید " پس پولت را چه کرده ای؟ و او می گوید : خرج کردم " مادرمی پرسد چه خریدی ؟ و او پاسخی نمی دهد . بعد ازچند روزکه مادرش به دیدن مادربزرگش می رود ، مادربزرگ می گویند که : روزی که رسول آمد خانه ی ما دید که شیشه ی چراغ ما شکسته و رفت بیرون و نگفت کجا می رود بعد که آمد شیشه خریده بود برای چراغ ، و آنجا مادرش متوجه می شود که پولش را چه کرده .
نمازش را همیشه سروقت می خواند، مسجد حتماً می رفت ، خیلی به خواهرهایش سفارش می کرد که حجاب داشته باشند. خیلی فامیل دوست بود . او همیشه می گفت من می روم جبهه و مادرش می گفت " من نمی گذارم که بروی " و او می گفت " من می روم " مادرش می گوید :" یکشب آمد خانه و گفت : ما امشب مسجد فاطمیه جلسه داریم گفتم : شام بخوربعد برو اما او رفت . یک ساعت بعد زنگ زد . رسیده بود راه آهن و گفت : مادرمن دارم می روم جبهه وقتی این را گفت ، بند ازبندم جدا شد و گفتم : بیا برو داروهای بچه را بگیراین حرفها چیه داری می زنی تو که ازپدرت اجازه نگرفتی ! گفت : مادرچرا تکان خوردی مگرشما مسلمان نیستی همه جا مسلمانی اما وقتی اسم جهاد می آید شانه خالی می کنید مگرخون ما ازبقیه رنگینترهست و بعد خداحافظی کرد و گفت نامه ای نوشتم توی کمد هست ". فکرمی کردم هنوزداخل مسجد هست و درتاریکی سریع رفتم مسجد که دیدم نیستند . هرشب اسمش را زمزمه می کردم تا خوابم ببره و بعد ازمدتی مجروح آمد دوست نداشت همسایه ها بفهمند ، دوست نداشت که من اصلاً گریه بکنم ، خیلی فرق کرده بود . نامه هایش همه برایم درس بود طوری می نوشت که من را آرام می کرد و با نامه هایش زندگی می کردم تا اینکه روزچهاردهم عید بود که آمد درآشپزخانه من را بوسید و رفت و داشت ازپله می رفت که صداش زدم کجا ؟ می خواهیم ناهاربخوریم گفت برمی گردم . و رفت و تماس گرفت گفت من دارم می روم گفتم مجروحی ، مریضی ؛ گفت نه ، حالم خوبست و این آخرین دیدارو تماس بود او 4 روزبعدش عروج کرد .
دوستانش گفته اند که وقتی برگشت برای شهادت نامزد شده بود و او همیشه می گفت: “ ما دراین دنیا مثل یک مهمان هستیم چرا اینقدربا هم نامهربان هستیم . سعی کنید هفته ای یکبارهم که شده نمازآن را درمسجد بخوانید ."
او در ۱۸ فروردین۱۳۶۵ درسن 18 سالگی درعملیات کربلای 5( شلمچه) به شهادت رسید .
اگرازآسمانها خون ببارد اگرخون ازشمشیرجوان ببارد
قسم به نهضت پاک حسینی جدا هرگزنگردم ازخمینی
سمند حادثه را زین کنیم و بشتابیم دل ازفروغ و آذین کنیم و بشتابیم
عروس یکشبه را با وداع حنظله وار فدای مکتب و آئین کنیم و بشتابیم
بسم الله الرحمن الرحیم
با عرض سلام و درود بیکران به آقا امام زمان و نایب برحقش امام خمینی و با سلام خدمت خانواده عزیزامیدوارم که حالتان خوب باشد و سلامت. اگرازحال من بخواهید شکرخدا سلامتم و سلامتی شما را ازخداوند متعال خواهانم . اولین روزی است که به اینجا آمده ام اینجا جای با صفایی است همه برای رسیدن به هدفی خاص تلاش می کنند . ازاولی که رسیدم فضای اینجا خیلی با تهران فرق دارد . محیط اینجا محیطی خدایی است و ازمعنویت برخورداراست . امیدوارم که جو اینجا برمن هم اثربگذارد و مرا نیزمانند این بچه هایی که اینجا هستند بکند . و معنی زندگی واقعی را به من یاد بدهد . خوب بازهم ازاینکه ناگهانی آمدم معذرت می خواهم و برای شما آرزوی طول عمرمی کنم . جای من خوب است اصلاً نگران نباشید سعی می کنم چند روزیکبارنامه بدهم .
والسلام 28/8/65
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار
( کتاب هایم را نیزآورده ام و موقع بیکاری درس می خوانم )
با تشکر از خواهر نجمه حسینی کندی
امسال هم شکر خدا توانستیم خدمتی برای شهدا بکنیم .
لحظه تحویل سال نو حالمان با ۱۳ شهید گمنام منور به ذکر دعا شد و به یاد شما بزرگواران بودیم. پیکر این شهدا روز ۲۷ اسفند از جزایر مجنون کشف شده بود. بالای کفنها جمله ای نوشته بود که:"در این سال نو برای مردم بحرین دعا کنیم"خدایا به غربت این شهدا مسلمانان دنیا را از ظالمان نجات بده"
امیدواریم سالی مملو از طاعت -عبادت-سلامت و خدمت داشته باشید.
امسال کتابهایی که برای شهدای تفحص لشگر۲۷ چاپ کردیم به نه جلد رسید و توانستیم کتاب شهیدان موسوی و حیدری را در آستانه سالگرد شهادتشان به دست خانواده های محترمشان برسانیم.
به زودی کلیه این کتابها تحت عنوان "معبر تنگ" در بازار کتاب ارایه می گردد.
شهید حسین اسماعیلی در سن 20 سالگی در منطقه کوشک در عملیات به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
ایشان درتاریخ 27/12/1341 دریک خانواده مذهبی به دنیا آمد. تحصیلاتش دیپلم و رشته ورزشی او کشتی بود.
ازخصوصیات بارز اخلاقی این شهید کمک کردن به دیگران – امر به معروف کردن عبادت بسیار داشتن کم خوردن و کم خوابیدن- اهمیت به قول دادن و صله رحم و دست و دل باز بود.
ایشان پاسدار سپاه ابوذرب ود در ماه رمضان بود که می خواست به جبهه اعزام شود.
مادر شهید از خاطرات می گوید: وقتی حقوق می گرفت مقدار کمی به من می داد از او پرسیدم همین قدرگرفتی؟ گفت نه مامان این قدر نمی گیرم. مادر گفت پس بقیه را چه کارمی کنی؟ ما مقداری تو سپاه و طرح آقای رجائی می ریزیم ما سپاهی ها به آنهایی که در خیابان می نشینند کمک می کنیم با این که خود خانواده بسیارقرض داشتند باز هم به دیگران خیلی کمک می کرد.
همیشه وقتی به بسیج می رفت خسته به خانه می آمد تا خسته نمی شد نمی آمد و می گفت باید برای بسیج خسته شویم.
صبحانه نمی خورد می گفت اگر بخورم نمی توانم فعالیت کنم عبادت کنم برای این که زیاد نخوابد با پوتین می خوابید.
مادر ایشان می گفت: در روز جمعه بود که بدنم لرزید و به دلم افتاد که حسین شهید شده است گفتم اگرحسین شهید شده عیبی ندارد فقط جنازه بیاید که بدانم شهید شده یا نه بعد دوباره امام حسین به خودتان پس می دهم که بعد گفتند که حسین شهید شده.
ایشان بسیار قرآن می خواند و نوحه گوش می داد.
توصیه به این داشت که به همه احترام بگذاریم به همه هم محبت کنیم به مریض ها سربزنیم به فقیران کمک کنیم – قرآن بخوانید- به مادر خود می گفت حجابتان را رعایت کنید- اگربه فکرمال نباشید به فکر خدا باشید خدا از غیب می رساند- تأکید به امر به معروف و نهی از منکر داشت- خیرخواه همه باشید.
ایشان آرپی چی زن بود.
وصیت نامه شهید
اول از همه چیز سلام بر یگانه مرد تاریخ و یار مستضعفان جهان و نائب بر حق امام زمان (عج) امام خمینی، سلام بر تمام شهدای راه حق و حقیقت که با نثارجان شیرین خود درخت انقلاب را بارور کردند و سلام بر رزمندگان شب زنده دار که جاودانه و مردانه و خدامندانه از مرزهای اسلامی و دین و شرف و ناموس و امام و قرآن دفاع می کنند و به اسلام عزت می بخشند بعد به تمام دوستان و آشنایان و آنهایی که درخدمت رهبر و انقلاب هستند و بعد به حضور محترم پدر و مادر و برادرانم سلام عرض می کنم.
سلام می کنم به پدری که ازکودکی تا به حال در زیر لوای اسلام رنج و زحمت و مشقت کشید سلام بر آن دست های پینه بسته پدر، سلام بر پدری که روزها و شب ها برای به دست آوردن لقمه نانی و رساندن آن به ما فرزندان خود چه دردها و سختی ها که نکشید و در زیر آفتاب سوزان با بیل و کلنگ دست و پنجه نرم می کرد پدری که شبها گاهی به خانه نمی آمد و این همه مشقات فقط و فقط برای رضای خدا بوده درود بر پدری که با این همه پستی و بلندی زندگی خود نخوردی و به زندگی ما دادی. درود بر پدری که با این ایمان قوی اراده قوی و آهنین هیچ موقع شانه خالی نکردی و فرزندانی تربیت کردی که باعث افتخار اسلام شد.
پدر جان من به تو افتخارمی کنم که چنین فرزندی تربیت کردی و تحویل مملکت اسلام دادی که خدا او را به نزد خود دعوت کرد.
و حالا چند کلمه ای با مادرم صحبت می کنم مادر جان امیدوارم سلام گرم من را بپذیری مادر جان نمی دانم که چگونه با تو شروع به سخن کنم و از زحمت های شما قدردانی کنم ولی می توانم با اراده بگویم مادر تو برای ما هم پدر بودی و هم مادر بودی و همه چیز ما بودی مادری که شبها تا صبح نخوابیدی تا ما به راحتی بخوابیم مادری که خود نخوردی و ما را سیرکردی.
مادری که برای تربیت ما از جان و دل کوشش کردی و ما را درحکمت ها و درس ها و کلاس ها قراردادی مادری که ما را با نماز آشنا ساختی من به تو ای مادر افتخار می کنم و باعث سرافرازی من گشتی مادر تو مثل زینبی مادر تو فرزندی بار آوردی که خدا او را درخواست کرده مادر الان که این نامه را می نویسم بسیار خوشحال هستم الان ملائکه با من در نظاره هستند و بسیارخوشحال هستم که مورد قبول واقع شدم.
ای کسانی که صدای مرا می شنوید نمی دانید که شهادت، در راه خدا کشته شدن چه افتخاری است و چقدر لذت دارد. مادر، پدر، برادر، دوستان و آشنایان بدانید که خون من در مقابل علی اصغرها و علی اکبرها و رجائی و بهشتی ها و امام حسین (ع) هیچگونه ارجحیتی ندارد این را بدانید که خدا خود وعده داده و پیامبران گفته اند آنان که در راه خدا شهید شدند مرده نیستند آنها زنده هستند و نزد ما روزی می خورند و بدانید همه ازخدا هستیم و سوی او بازخواهیم گشت. مادر و پدرجان و برادران بعد از شهید شدن من هیچگونه ناراحتی نکنید و برای من گریه نکنید اگر برای من ناراحتی کنید بدانید که من هم در عذاب به سرخواهم برد.
وصیتی برای برادرانم دارم: برادرانم بدانید الان وقت ایستادن نیست شما باید فرصت ها را از دست ندهید این امام و این امت احتیاج به پشتوانه دارد پشت ما را خالی نگذارید درتمام امور شرکت کنید درسهایتان را بخوانید در بسیج و کتابخانه شرکت کنید نمازها و عبادتتان را کاملاً انجام بدهید و مرا هم دعا کنید وصیت می کنم تمام کتاب های من مال شماست از آنها استفاده کنید و دیگران را ارشاد کنید. برادران! پدر و مادر تنها هستند کمکشان باشید حرفهای ایشان را گوش بدهید چون دین بزرگی بر سر ما دارند، اگر پدر و مادر ما را حلال نکنند ما در آتیش خواهیم رفت.
برادران از خودتان مواظبت کنید، منافقان را یارای حرکت ندهید و کارهایتان را با اشتیاق انجام دهید با آمریکا باید روبه رو شویم.
در پایان به شما مسئولین که شما تنها نیستید از شما 36 میلیون ملت مراقبت می کنند.
برای من حجله نگذارید پول آن را به مستضعفان و خانواده شهدا بدهید مادرجان و پدرجان در هنگام ظهور امام زمان (عج) من هم یکی ازسربازان او خواهم بود انتقاممان را خواهیم گرفت و اگر شما مرا خندان دیدید که من شما را به بهشت دعوت می کنم هیچگونه ناراحت نباشید من هم مثل سایر شهدا شما را دوست دارم الگو باشید و برای دیگران روحیه بدهید، مردم را ارشاد کنید و به نمازجمعه و دعای کمیل حتماً بروید.
برای برادران بسیج: از تمام وقت هایتان کمال استفاده را بکنید نمازها را با شکوه برگزار کنید و از سخنان لغو بپرهیزید و در کمترین فرصت به پا خیزید شمایید امید ما و خون ما به گردن شماست راه ما را ادامه دهید "حجت رسولی" و برادر من دیگر برادران را کمک کنید و به بالا بکشید و بی تفاوت نباشید از همه حلالیت می خواهم همه امام را دعا کنید و دیگران را جذب کنید و بسازید.
برادران آمادگاه بازوی سپاه شما هستید که ایثارگرانه با کارتان آمریکا را به زانو درآورید. کار کار تا استقلال .
از طرف من از خدا طلب آمرزش کنید دیدار در بهشت. من زنده هستم در کنارتان و به خدا نمردهام. مرا دربهشت زهرا تنها نگذارید.
باتشکرازخواهرسعیده سعیدی
" بسمه تعالی "
نام شهید: عبدالرضا نقی ئی
نام پدر: عبدالحاجی
تاریخ تولد: 1319
محل تولد: روستایی اطراف شاهرود
تاریخ شهادت: 23/12/1363
محل شهادت: شرق دجله
نام عملیات: عملیات بدر
وضعیت تأهل: متأهل
سن شهادت: 44 سال
زندگینامه ی شهید
عبدالرضا نقی ئی درسال 1319 دریکی ازروستاهای نزدیک شاهرود پا به عرصه وجود نهاد
او تنها پسرخانواده بود. دوران کودکی را درفضای پاک و بی آلایش روستا گذراند و سپس برای تأمین معاش خود و خانواده اش به تهران مهاجرت نمود. شهید نقی ئی دردوران انقلاب اسلامی به حضوریافتن درمجالس اسلامی علاقه ی بسیارداشت. روح بلند او با زرق و برق های محتوای شهرسازگاری نداشت. ظلم و فساد حاکم برجامعه او را آرام، آرام وارد جریانات سیاسی و شرکت درمجالس سخنرانی علمای مبارزنمود.
به مطالعه نیزعلاقه ی بسیارداشت ازجمله کتب آثاراستاد شهید مرتضی مطهری را می توان برشمرد. مطالعه کتب شهید مطهری و آیت الله دستغیب ازمهمترین سرگرمی های او محسوب می شد.
رساله امام که درزمان رژیم پهلوی داشتنش جرم محسوب می شد ازبا ارزش ترین چیزهایی بود که درحفظ آن و مخفی کردنش تلاش می کرد. براساس اعتقادات خود تا زمان ورود امام به ایران ازخرید تلویزیون برای خانواده خودداری می کرد. با ورود مقتدای مقتدر، ایران گلستان شد و بعد ازپیروزی انقلاب فعالیت های شهید دربسیج مسجد آغازگشت. لذت و شعف و خوشحالی او ازخدمت کردن دربسیج ازعشق وافرش به امام نشأت می گرفت.
ارتباط صمیمی و بسیارنزدیک با خانواده، ایجاد محیطی گرم و با محبت، شخصیت دادن به فرزندانش، ازویژگی های خاص ایشان محسوب می شد. دربرخورد با مخالفان انقلاب و امام با دلایل قانع کننده وارد بحث می شد و دراثبات حقانیت امام و انقلاب سعی می نمود. دربرخورد با منکرات، با عمل خود غلط بودن رفتاررا به دیگران نشان می داد. درنمازجمعه شرکت می کرد و اهمیت زیادی به آن قائل بود. دربسیج مسجد فعالیت خود را آغازکرد. اما روح بلندش لحظه ای آرام و قرارنداشت. با شروع جنگ تحمیلی دلش را برتمام لذت های دنیوی بست و روح خود را با عاشقان دیارملکوتی پیوند زد و به جبهه ها شتافت. سرانجام بعد ازطی مدت کوتاه دوران آموزشی، به جبهه اعزام شد. درآغازمسئول تدارکات بود و سپس به عنوان کمک آرپی جی زن فعالیت می کرد تا اینکه اسفند سال 1363فرا رسید، عملیات بدرآغازشد و درشرق دجله نبردی سخت درگرفت.
عبدالرضا نقی ئی و همرزمانش درمحاصره گارد دشمن بعثی قرارمی گیرند و دجله به تنهایی نظاره گرجانفشانی این بسیجیان دریادل می گردد. باید برویم و ازهورشرح فداکاری های آنان را بپرسیم، شاید هوربرای ما بگوید که چگونه با خون این سربازان بی نام خمینی رنگین شد و پیکرتکه تکه شان را دربرگرفت و آرام و بی صدا برمظلومیت آنان گریست.
سرانجام بعد ازچندین سال حضوردرجبهه، به سوی معبود شتافت و پیکرمطهرش به عنوان سندی گویا برغیرت و مظلومیت بسیجی، درسرزمین نوربه یادگارباقی ماند.
ویژگی بارزاخلاقی شهید: ارتباط صمیمی و گرمی با خانواده خصوصاً با فرزندان داشتند و بسیارشوخ طبع بودند.
ازجمله خاطرات بسیارجالب ازشهید نقی ئی می توان نقل کرد، اشاره ی طنزگونه ی ایشان به شهادتش بود. ایشان درجمع خانواده سعی می کرد با شوخ طبعی که خاص خودش بود، محیطی شاد و مفرّح را ایجاد کند. روزی شهید با خنده به همسرش می گوید: یک روز در منزل را می زنند و یک کیسه پلاستیکی را به شما می دهند و می گویند: این خاکها و گوشتهای پودرشده، همسرمحترم شماست، لطفاً درنگهداری آن کوشا باشید. آن روزهمه ی ما خندیدیم ولی بعد ازشهادت ایشان با خود اندیشیدم که شاید این گونه شهادت خواسته ی قلبی ایشان بوده است، و خداوند نیزچه زیبا ایشان را به خواسته اش رسانید. البته خاطرنشان کنم که این شهید بزرگوارمفقود الاثربوده و هنوزاستخوانهای مطّهرایشان پیدا نشده است. (این مصاحبه در سال 81 انجام شده است)
فرازی ازوصیت نامه ی شهید عبدالرضا نقی ئی:
فرزندانم تا آنجا که می توانید درس بخوانید، هیچگاه به دنبال زرق و برق دنیا نروید، که این دنیا فانی و زود گذراست.
شاید هم این بدن های ملکوتی درسرزمین دشمن به یادگارباقی ماند تا سندی باشد برغیرت و شجاعت ایرانی تا دنیا بداند که بسیجی برای حفظ دین و میهن خویش حد و مرزنمی شناسد.
باتشکر از خواهران مریم جدیدی و صدیقه عباسی
(شهید داوود خالقی پور)
زندگینامه ی شهدای خانواده ی خالقی پور.
مصاحبه با مادرشهیدان. ت ش: 22/12/1362
خانواده ی خالقی پورسه نفرازفرزندان خویش را به نام های ( داوود، رسول و علیرضا) برای حفظ ارزشهای انقلاب تقدیم اسلام کردند. پدراین سه شهید عزیزازشروع جنگ تا پایان جنگ همواره درجبهه های حق علیه باطل حضورفعال داشته
درسال 1377 مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای دامت برکاته به منزل این سه شهید تشریف آوردند و موجب شادی و دلگرمی پدرو مادرشهیدان این خانواده شدند.
زندگینامه ی اولین فرزند شهید خانواده ی خالقی پور:
نام: داوود نام خانوادگی: خالقی پور متولد 1344- تهران تاریخ شهادت: 22/12/1362 محل شهادت: جزیره ی مجنون نام عملیات: خیبر
داوود درسال چهارم ریاضی فیزیک تحصیل می کرده و نمرات درسی او عالی بوده و ازنظراخلاقی نیزنمونه بوده است.
هیچگاه نمازاول وقتش ترک نمی شد. لباس نو نمی پوشید و بیان می داشت که چون همه ی همکلاسی های من قادربه خرید لباس نو نیستند من هم نمی پوشم من فرقی با آنها ندارم همه با هم دریک سطح هستیم و همیشه لباس کهنه ی پدرخویش را می پوشید.
مادرشهید خالقی پوربیان می دارد به داوود گفتم: پسرم جبهه نرو، من تنها می شوم، اما داوود درجواب من گفت: مادر: جبهه به من نیازندارد، من به جبهه نیازدارم.
و سرانجام داوود بعد ازمقاومت های طاقت فرسا، درحالیکه لبان او مشغول گفتن ذکریا مهدی (عج) بود و به پیروی ازآقایش حسین بن علی (ع) تشنه، بوسیله اصابت خمپاره به شهادت می رسد.
شهیدان جمله کوچیدند و رفتند چو دریایی خروشیدند و رفتند
شبی عشق میان جامه خون ردای عشق پوشیدند و رفتند
وصیت نامه ی شهید.
" بسم الله الرحمن الرحیم "
"الّلهُمَ اَغفرلی کُلَّ ذَنباً اَذنَبتَهُ و کُلَّ خطیئهُ اَخطاءَتُها
یا ایها الذین آمنوا امنا بالله و با لیوم الاخرة "
با سلام و درود برمنجی عالم، فرقان راستین، آخرین ائمه معصومین مهدی (عج) و درود و سلام برنائب او، رهبرآزادگان جهان امام خمینی و درود فراوان برشهداء .
این نوشته، وصیت نامه ی حقیرداوود خالقی پوراست، شخصی که با تمام بارگناهی که بردوش او بود امید بخشش ازخداوند و شفاعت ائمه مخصوصاً حسین (ع) را داشت و تمامی گناهان و اشتباهات، دردل عاشق حسین (ع) بود و به نوکری نسبت به او افتخارمی ورزید.
ازاول سخنی با پدرو مادرعزیزم که تمام زندگانیم و اندک توشه آخرتم و و ایمانم به اسلام و انجام تکالیف دینی و زندگی مادیّم را ازایشان دارم. زبان ازتشکرهای محبت های پدرو مادرعاجزاست. فقط باید بگویم اجرکم عند الله. ولی درمورد اذیت هایم به شما، می توانم معذرت بخواهم و بگویم شما را به خدا من را ببخشید و نسبت به من راضی باشید و حلالم کنید.
درمورد دیگراقوام و آشنایان و دوستان نیزمعذرت می خواهم که اگرنتوانستم فرد مثمرثمری باشم، ولی خوشحالم که با ریخته شدن خون ناقابلم توانستم خدمتی انجام داده باشم، انشاءالله خدا شما را نیزبا شهدای کربلا محشورفرماید.
ولی خواسته هایم ازپدرو مادرعزیزم این است که درمراسم هیچ شهیدی گریه نکنند، جزبرای حسین (ع). البته با این که می دانم و می شناسم روح بزرگوارشما را، ولی جهت اطلاع عرض شد و ازکلیه امت حزب الله می خواهم که اولاً راه واقعی شهدا را بشناسند. وقتی شناخت واقعی پیدا شد، آن راه را ادامه دهند تا ظهورامام زمان (عج) و همیشه به فرمان رهبرباشید که محورو قطب انقلاب اسلامی رهبریت عظیم است. درخاتمه نیزازهمه التماس دعا دارم.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.
والسلام، داوود خالقی پور
پادگان دوکوهه2/12/1362
باتشکر از خواهر فاطمه صمیمی آذر
یادنامه روحانی شهید: عبدالفتاح ناظمی جوشقانی
تاریخ تولد: 24/8/1340
تاریخ شهادت: 19/12/1362 (جمعه)
محل شهادت: جزیره مجنون عملیات خیبر
محل دفن: تهران- بهشت زهرا قطعه 27
فتاح دردشت قرآن زیست تا به مرگ قرآنی رسید و مرگش آن چنان زنده است که گویی مرگ نیست. او به حوزه رفت ولی حضوردرحوزه مانع ازتلاشهای مستمراو نشد.
درکناردرس سخت می کوشید تا یاران خود را ازظلمت آباد جهاد تا حضورنزد رب العالمین پروازدهد. این تلاشها درقالبهای گوناگون بود ازجمله: تشکیل کلاسها، ایجاد جلسات، هیئتها و...
او سخت درس می خواند و مجدانه می کوشید تا سنگرجهاد را نیزپرکند.
وصیتنامه:
تقوی و پرهیزکاری را پیشه خود کنید و امورو کارهایتان را برطبق رضایت الهی قراردهید و سعی کنید درانجام کارها به نتیجه ی اخروی آن نظرداشته باشید. نیمه های شب بهترین لحظه برای مناجات و خواندن قرآن و خداست. برای کوبیدن مشت محکم به یاغیان و ظالمان درنمازجمعه و جماعت شرکت کنید. مساجد را خالی نگذارید. به خانواده های شهدا نظربیشتری داشته باشید. به عیادت معلولین و مجروحین دربیمارستانها بروید. صفات زشت را درخود ازبین برده و صفات حمید را جایگزین کنید. جهاد با نفس که لازمه پیروزی برظالمان و کافران را فراموش نکنید.
لحظه ای ازخط امام دورنشوید.
" بسم رب المهدی (عج) "
نام: ابراهیم نام خانوادگی: شهبازی
نام پدر: موسی محل تولد: تهران تاریخ تولد: 5/7/46
تحصیلات: دانشجوی رشته مهندسی صنایع
شغل: دانشجو وضعیت تأهل: مجرد
عضویت، بسیجی یگان اعزام کننده: سپاه دفعات اعزام: فراوان یگان خدمتی: بسیج
آخرین مسئولیت: آرپیجی زن محل و نحوه ی شهادت: شلمچه، اصابت ترکش
نام عملیات: کربلای 5 تاریخ شهادت: 15/12/65
محل مزارشهید: بهشت زهرا قطعه 27
ابراهیم شهبازی درپاییزسال 46 چشم به جهان گشود دریکی ازمحل های جنوب تهران مادربزرگش که فردی متقی و با ایمان بود نام او را ابراهیم نهاد. درهنگام تحصیل شاگرد ممتازی بود. دردوران راهنمایی همچون گذشته سرآمد بود نمازها را به هیچ عنوان ترک نمی کرد با همان سن کم درماه رمضان روزه هایش را کامل می گرفت درکلاس های قرآن مسجد محل شرکت می کرد و چندین مرتبه جایزه دریافت کرد. دردوران راهنمایی دریکی ازروزها درمدرسه تظاهراتی صورت گرفت و او نیزشرکت کرده بود که گارد ساواک برای دستگیری آمده بودند که او به همراه دوستان و برادربزرگش ازدیوارمدرسه توانستند فرارکنند. دردوران دبیرستان نیز به فعالیتهای خود درمورد پیشبرد انقلاب و اهداف اسلامی قدم برداشت و پایه های اعتقادی اش به انقلاب قوی ترشده بود و با رهبری او درمدرسه اش تظاهراتی برپا شده بود که توسط مدیرمدرسه مواخذه شد و مدیرمدرسه تصمیم به اخراجش گرفت اما با تعهد ازپدرو مادرتوانست به تحصیل دراین مدرسه ادامه دهد. ابراهیم قبل ازترک پدرو مادرش ازمدرسه به آنها گفت:
" من می دانم بالاخره این انقلاب پیروزخواهد شد و رژیم شاهنشاهی سرنگون می شود."
بعد ازانقلاب و با تشکیل بسیج به عضویت بسیج درآمد و یکی ازنیروهای فعال و برجسته دربسیج محل بود درگشت های شبانه – تبلیغات و.... شرکت می کرد، اما به این چیزها قانع نبود می گفت:
" انقلاب ما افرادی با سواد و متخصص می خواهد تا بتواند اسلام را به جهانیان معرفی کند و کشوررا ازوابستگی به بیگانگان برهاند."
پس به ادامه ی تحصیل خود پرداخت و دررشته ی مهندسی صنایع دانشگاه آزاد کرج قبول شد و مشغول به تحصیل شد با نمرات بسیارعالی. با شروع جنگ تحمیلی به سمت جبهه و مبارزه حق برعلیه باطل حرکت کرد و هرگاه به او می نوشتند که به پدرو مادرت سری بزن و جویای احوالشان شو. می گفت:" احترام آنها واجب است اما دفاع ازاسلام واجب تراست."
درطول حضوردرجبهه سه بار به مرخصی آمد اما آخرین دفعه چهره اش نورانی ترو تبسمی شیرین تربرلب داشت و ازهمه ی افراد خانواده حلالیت خاصی طلبید و رهسپاردیارعشق شد و درعملیات کربلای 5 درشلمچه ندای حق را لبیک گفت .روحش شاد و راهش پررهرو باد
وصیت نامه شهید ابراهیم شهبازی:
ولا تحسبن الذین قتلو فی السبیل الله امواتاً بل احیاء ربهم یرزقون
مگویید کسانی که درراه خدا کشته شده اندمرده اند بلکه زنده اند و درنزد خدا روزی دارند.
خدایا مرا به خاطراعمال ناپسندم و لغزشهایم درزندگی ببخش و مرا به راه راست هدایت فرما، خدایا راهم راه شهیدان و مرگم را شهادت قرارده. ای دوستان و ای کسانی که به وصیت نامه ام گوش فرا می دهید بدانید که من آگاهانه قدم نهادم.
من سالها به دنبال حقیقت بودم و آن را درجبهه ها یافتم. ای دوستان این قدر دل به مال دنیا و لذات دنیوی نبندیم. تمام همّ و غممان این نباشد که فقط فکرآسایشمان باشد. مقداری هم برای بالاتررفتن کمالاتمان بکوشیم. بیاییم حسین مان را بشناسیم بیاییم علی را بشناسیم و فاطمه زهرا را بشناسیم این دنیا زود گذراست. این دنیا زود گذراست به یکدیگرمحبت کنیم .
ای خدایا بارپروردگارا. تو خود شاهدی که من به هیچ یک ازاین کمالات دست نیافتم. بارخدایا تو خود شاهدی که من خود معصیت کاردرگه تو هستم. برمن خورده مگیرو مرا عفو فرما ای دوستان بیایید لحظه ای هم تفکرکنیم چرا که لحظه ای تفکربهترازهفتاد سال عبادت است، ای کسانی که درخدمت هم حاضرهستیم اگرامام مرا رهبرمرا قبول ندارید درختم من شرکت نکنید. پس ازرفتنم نگویید بیچاره زیرا من خوشبخت شدم و به کمالم دست یافتم.
ای پدرو مادرعزیزم مرا حلال کنید شما خیلی حق به گردن من دارید.
بسیاربرای من زحمت کشیدید نمی دانم چه بگویم زبانم درمقابل شما قاصراست و بیانم ناقص، برای من مادرگریه کن اما بدان که روزختم من روزدامادی من است. من به سوی حسین رفتم اما من تنها نیستم علی اکبرهم همانجاست. ازهمه حلالیت می طلبم مرا حلال کنید. ای کسانی که ازمن بدی دیده اید، ای برادران عزیزم کارتان را فقط برای رضای خدا انجام دهید . درزندگی صبور باشید . متأسفانه من نتوانستم حق فرزندی را درقبال والدینم و برادری را درقبال برادرانم و دوستی را درمقابل دوستانم اَدا کنم. پس همه مرا حلال کنید ، حلال. دردنیای آخرت عذاب بسیارسخت است و من می ترسم، مرا دربهشت زهرا دفن کنید همانجایی که حسین مقدسی و بسیاری ازدوستانم دفن شدند.
به امید برافراشته شدن پرچم لا الله الا الله درتمامی گیتی.
والسلام
اعزامی ازکرج: 7/11/65
با سلام و تبریک سال "جهاد اقتصادی"
امسال هم شکر خدا توانستیم خدمتی برای شهدا بکنیم .
لحظه تحویل سال نو حالمان با ۱۳ شهید گمنام منور به ذکر دعا شد و به یاد شما بزرگواران بودیم .پیکر این شهداروز ۲۷ اسفند از جزایر مجنون کشف شده بود .بالای کفنها جمله ای نوشته بود که:"در این سال نو برای مردم بحرین دعا کنیم"خدایا به غربت این شهدا مسلمانان دنیا را از ضالمان نجات بده"
امیدواریم سالی مملو از طاعت -عبادت-سلامت و خدمت داشته باشید.
امسال کتابهایی که برای شهدای تفحص لشکر۲۷ چاپ کردیم به نه جلد رسید و توانستیمکتاب شهیدان موسوی و حیدری را در آستانه سالگرد شهادتشان به دست خانواده های محترمشان برسانیم.
به زودی کلیه این کتابها تحت عنوان "معبر تنگ" در بازار کتاب ارایه می گردد.
" بسم ربِّ الشهداء الصدیقین "
بخشی اززندگینامه سردارشهید محسن بلندیان: تاریخ شهادت 13/12/64
درآذرماه سال 1338، درشهرخون و قیام، قم درخانواده ای مذهبی، متدیّن و مؤمن، کودکی پا به عرصه ی هستی گذاشت که نام او را محسن گذاشتند و این تقدیرالهی بود که این کودک تا انتهای نیکی و احسان ره صد ساله را یک شبه طی نماید.
ازکودکی سرنترس و قلبی شجاع داشت، هنوزبیش از4 سال نداشت که قیام خونین 15 خرداد روی داد و شاید محسن یکی ازسربازان آن امام بزرگواربود که فرمودند: "سربازان من درگهواره هستند."
کمک به همنوعان و مجروحین ازکودکی دروجود او نهفته بود. او کم کم درکنارخانواده ی متدیّن و انقلابی خویش، درشهرعلم و و تقوی و جهاد با مسجد، روحانیت و قرآن رشد نمود.
دردوران دبیرستان با جریانهای مذهبی و انقلابی آشنا شد. ازهمان اوایل دوران نوجوانی عشق و علاقه عجیبی به امام و مراد خویش داشت به گونه ای که دوران نوجوانی عکس حضرت امام (ره) را درمنزل پنهان کرده بود و یکبارآن عکس را دردبیرستان نصب نمود. تکثیرو توزیع پیام ها و اعلامیه های حضرت امام(ره)، زدن کلیشه عکس ایشان به روی دیوارها و توزیع رساله حضرت امام (ره) و شرکت درتظاهرات ضد رژیم ستمشاهی، آغاز راه جهاد او بود.
درسال 1355 درراه کمک به برادرش برای تشکیل نمایشگاه بزرگی ازکتب مذهبی و انقلابی، برای اولین بارطعم زندان دررژیم ستمشاهی و دستگیری توسط ساواک را چشید.
درروزهای پیروزی انقلاب اسلامی، او دیگریک انقلابی به تمام معنا درصحنه بود.
درتیرماه سال 1358 با مساعدت برادربزرگوارش، رسماً جهاد سازندگی قزوین را تشکیل دادند و بعد ازشروع تجاوزدشمن بعثی، درسال 59، جزء یکی ازاولین جهادیهایی بودند که برای پشتیبانی ازرزمندگان اسلام درمنطقه "ایلام" و "ارتفاعات کله قندی" مستقرشدند.
به علت بروزخصوصیات ویژه مدیریتی و اخلاق حسنه، مسئولیت اموربهداری جهاد به ایشان واگذارشد و دراین راه برنامه ریزی های درازمدت و کوتاه مدت خدمات شایسته ای را درامربهداشت و درمان درمنطقه و خصوصاً درخدمت به مجروحین و مستضعفین ازخود نشان داد. درسال 1360 با یکی ازخواهران شاغل دربهداری ازدواج نمود و تنها یک هفته پس ازازدواج هردو اعزام به جبهه می شوند . بلندیان درزمانی که احساس کرد به عنوان یک تکلیف باید به طورمستقیم درجنگ و دفاع مقدس حضورپیدا کند، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را برگزید و درتاریخ 7/3/1360 رسماً به عضویت سپاه درآمد.
او با حفظ سمت، مسئول بهداری سپاه قزوین شد و درراه اندازی درمانگاه مختلف شهرنقش حیاتی و اساسی داشت. او علاوه بریک مدیرو مدبردرمحیط بهداری، یک پدرمهربان برای همه بود و مشکل گشای برادران بود.
او دربسیج اکیپهای پزشکی به مناطق عملیاتی و تأمین کادرپزشکی، نقش ویژه ای داشت و خود جزء اولین نفراتی بود که درهنگام عملیات های رزمندگان اسلام حاضرشد.
محسن بلندیان بعد ازعملیات خیبرو شهادت شهید علوی، مسئولیت بهداری لشکر17 علی ابن ابیطالب (ع) را پذیرفت.
او به ائمه اطهار(س) ارادت خاصی داشت، توسل به حضرت مهدی(عج) به هنگام بروزمشکلات و گرفتاری رمزموفقیت وی بود. همیشه دوست داشت درجوارحرم حضرت رضا(ع) باشد و تأکید داشت جنازه اش درقم درجوارحضرت معصومه(س) باشد.
شهید بلندیان همواره توصیه می کرد:" حامی انقلاب و اسلام باشید، امام را تنها نگذارید، درخت اسلام خون می طلبد پس آماده باشید برای فداکاری و ازجان گذشتن." او همیشه ایام عاشورا را درجبهه می گذراند و معتقد بود باید عاشورای واقعی را درجبهه های نبرد حق علیه باطل جستجو کرد و سرانجام خود نیزدرلبیک به ندای هل من ناصرحسینی، حسین(ع) زمان، درعملیات والفجر9، درحالی که برای پیشبرد اهداف اسلام و انقلاب به خطوط مقدم جبهه شتافت، در13/12/64 عاشقانه به دیدارمعبود شتافت و به جوارقرب محبوب پیوست، ازاین سرداردلاور دو یادگاربه نام های محمد مهدی و معصومه، پرچمدارتداوم راه پدرسرفرازو قهرمان خویش هستند.
(وصیت نامه اول شهید)
" بسم ربِّ الشهداء والصدیقین "
" بسم الله الرحمن الرحیم "
" ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیا عند ربهم یرزقون."
پدرم، مادرم، برادرانم، خواهرم ممکن است وقتی این نوشته را می خوانید من دیگرنباشم و ازحالت مادی که دارم خارج شده باشم. برای یک مسلمان مرگی وجود ندارد و این حالت تحویلی بیش نیست.
پدرجانم، ازشما می خواهم که قدرنائب مهدی (عج) را بدانید که اطاعت ازاو واجب شرعی است.
مادرجان، راهی را که من انتخاب کردم راه حقیقت و درستی است و ازشما خواستارم که امام امت، رهبرکبیرانقلاب اسلامی، امام خمینی را یاری نمائید و او را تنها نگذارید.
برادرانم، راه خدا بهترین و برترین راههاست، پوینده و کوشنده دراین راه باشید.
خواهرم، تو نیززینب زمان باش و ازهرآنچه هوس کردی بپرهیزو درراه خدا مبارزه کن.
درخاتمه، مبادا برشهادتم بگریید که دشمن شاد می شود- بدانید که انشاء الله من درجواررحمت حق جای خواهم گرفت و خداوند متعال شهادت به من عطا خواهد کرد.
به همه کسانم، به همه هموطنانم و همه دوستانم این سفارش را دارم که مبادا امام را تنها بگذارید.
اگرازتنم چیزی باقی ماند مرا درقم دفن کنید.
و اگرازمادیات چیزی ازمن ماند به مستضعفین کمک کنید.
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان محمداً رسول الله
محسن بلندیان
ساعت 10:35 شب 11/7/60
(وصیت نامه دوم شهید)
" بسم ربِّ الشهداء والصدیقین "
امروز تاریخ 15/12/63 ساعت 10:15 می باشد که تقریباً مهیای رفتن به جزیره هستم و آماده برای هجوم به کافران بعثی، لذا قبلاً چند کلمه ای به عنوان وصیت نوشته ام ولی با توجه به اینکه ازوقت آن گذشته مواردی دیگراضافه می نمایم که این مطلب همراه با وصیت نامه قبلی را عمل نمائید. همانطورکه دروصیتنامه قبلی گفته ام اگرامکان دارد ماشین را بفروشند و مبلغ یکصد هزارتومان آن را برای بهداری سپاه قزوین یک دستگاه یونیت خریداری نمایند، و حدود 60 الی 70 هزارتومان ازفروش ماشین که جمعاً 000/100/1 ریال، یکصد و ده هزارتومان می باشد به بهداری لشگر17 علی ابن ابیطالب (ع) هدیه نمایید، من که برای این واحد و لشکرکاری انجام نداده ام بلکه با این پول بتوانند یکسری دستگاههایی که دررابطه با بهداری هست خریداری نمایید و فقط جهت بهداری لشکرباشد بقیه اموال را طبق همان وصیت نامه دراختیارهمسرم جهت بزرگ کردن فرزندم و هرطورخود صلاح دانست. درکل اگر پدرعزیزم هرطوردیگرکه صلاح دانست برای بقیه اموال من تصمیم بگیرد. اختیارکلی دررابطه با اموالم با ایشان است چون اموال به ایشان تعلق دارد، خودم هم متعلق به ایشان، البته هردومان متعلق به خدا هستیم، حتماً می رویم با توجه به این که وقت نبود و درحال رفتن بودیم فکرمی کنم، وصیت قبلی کاملتربود ولی موارد حتماً عمل نمایید برای من اگرامکان داشت ازهمه حلالیت بطلبید من هم همه را حلال کردم شما را به خدا می سپارم.
محسن بلندیان
ساعت12 ظهر، چهارشنبه 15/12/63
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|