سالهای زندگی با شهدا |
میهمان شدیم و عهدی دوباره بر زنده نگه داشتن یاد و خاطره شان و ادامه راهشان بستیم .
همزاد کویرم تب باران دارم در سینه دلی شکسته پنهان دارم
در دفتر خاطرات من بنویسید که من هرچه که دارم از شهیدان دارم
از تمامی عزیزانی که تشریف آوردند و زحمت کشیدند تشکر می کنیم
الحمدلله رب العالمین کتاب طواف چشم با همکاری بنیاد حفظ اثار به چاپ رسید و علاقمندان می
توانند از نشر صریر تهیه کنند.بچه های فتح الفتوح خوشحال می شوند تا نظرات -انتقادات و پیشنهادات
شمارا در مورد کتاب دریافت کند .لطفا با مطالعه کتاب برای این پست نظر بگذارید.عزیزانی که به غیر از
خاطرات کتاب مطالب دیگری دارند نیز می توانند برای ما پیام و شماره ارتباطی بگذارند
محتاج دعای خیر همه شما -فتح الفتوح
...« من عشقنی، عشقته » همه تان را می پذیرم، اما بر اساس درجات و مراتب عشق
عاشق ها هجوم آوردند تا به خورشید برسند،به لقاء خورشید برسند.
عاشقترهای مهاجر مجاهد از بقیه جلوتر رفتند و در درس شهادت قبول شدند.
و هنوز هر روز عاشقترین عاشق ها را خورشید به سوی خود می خواند و جمع ما خلوت تر می گردد.
هر یکی می رود بقیه می فهمیم که خیلی عشقمان کمتر است...
قسمتی از دستنوشته شهید سعید جانبزرگی
گلهای شعمدانی کوچه های ما
جانباز شهید مهدی ورمزیاری
تولد : 8/4/1348
شهادت: 28 /2/1371 ساعت 1:30 بامداد
اعزام:
1/12/1362 ----30/12/1362
3/1/1363 ---- 18/4/1363
2/8/1363 ----- 27/9/1367
18/10/1369 – 24/11/1369
مجروحیتها:
22/12/1364 فاو –اصابت ترکش به به سر و کتف راست.
6/ 11/1365 شلمچه – اصابت ترکش به شصت پای چپ.
21/3/1367 شلمچه – شیمیایی داخلی و پوست.
- 13 سالش بود که شناسنامه اش را یک سال بزرگ کرد و به جبهه رفت .از منطقه که می آمد 2-3 روز بیشتر نمی ماند یکبار از او پرسیدم،مهدی جان چند روز مرخصی داری ؟مثل همیشه گفت 2 تا 3 روز می مانم بعدا برگه مرخصی اش را نگاه کردم متوجه شدم 15 روز می توانسته بماند .
یک روز از جبهه آمد و گفت راستی مادر من کلی بچه دارم !با خنده گفتم مادر جان من که از خدا می خواهم بچه هایت را ببینم .او هم بی هیچ مقدمه ای عکس خودش را نشانم داد که چند تا جوجه بغل کرده بود و با آنها عکس گرفته بود .
- پدر ش می گفت مهدی هیچ چیزی را برای خودش نمی خواست و می گفت: تا مردم مظلوم مانده اند من چیزی را برای خودم نمی خواهم .
- تا زمستان سال 1370 هیچ وقت به وضوح ناراحتی خود را بازگو نکرد وقتی خیلی اصرار کردم گفت چیزی نیست کمی سینه ام می سوزد و بالاخره در بیمارستان بستری شد .مدت 5 ماه دربیمارستانهای الوند ،طالقانی و شرکت نفت بستری شد . بار اول در عملیات والجر 8 و بعد در بیت المقدس 7 با گاز خردل شیمیایی شد . اوایل مدت 40 روز خونریزی داشت ولی به کسی نمی گفت بعد بستری شد و 5 بار عمل شد . داروهایش پیدا نمی شد برخی را هم از انگلیس می آوردند .
- قبل از آمدن مادر به بیمارستان از پرستارها خواهش می کرد تا به او آرام بخش بزنند نکند بی تا بی کند و شرمنده مادر شود .
از کلام دوستان:
- سال 1355 با هم به کلاس قران می رفتیم مهدی بعد ازمدتی، کتابی به نام "شعار توحید" به من هدیه داد. در آن زمان ودر آن سن مطالعه آن کتابی که بیانگر گوشه ای از افتخارات صدر اسلام بود بر من تاثیر عجیبی گذاشت به طوری که هنوز آثار آن بجاست .بعدها فهمیدم آن کتاب را مهدی در همان کلاس هدیه گرفته بود .
- روزی به مهدی گفتم یادت هست اولین بار همدیگر را کجا دیدیم ؟ زمان جنگ همه بچه ها برای حضور و غیاب به خط شده بودند و مسئول دسته مرا برای انجام کاری جای دیگر فرستاده بود و تو به جای مسئول بودی وقتی برگشتم پرسیدی کجا بودی ؟ توضیح دادم ولی تو گفتی باید جریمه شوی .من هم گفتم حاضرم و تو گفتی 100 تا صلوات بفرست.واین ماندنی ترین برخورد من برای اخرین بار بود که خاطره اولین بار را مرور کردیم.
- روزی گفت شنیده ام اگر کسی40 حدیث از امام رضا علیه السلام را طی 40 هفته حفظ کند به حاجت و خواسته خود می رسد و من کتابی خریده ام که احادیث امام را دارد و می خواهم انتخاب کنم و حفظ کنم .به او گفتم حالا این حاجتت چیست که اینقدر جدی هستی ؟طبق معمول خنده ملیحی جواب من بود .بعد ازآن هفته ای یکبار نزد من می آمد و با انتخاب حدیثی آنرا برایش توضیح می دادم .حدود 10 حدیث حفظ کرده بود که ........ و دیگر نیامد .
- آن روز بعد از ظهر قرار بود در بیمارستان نزد مهدی بمانم و تعدادی از دوستان هم به عیادتش آمده بودند پدرش قبل از آمدن ما او را حمام برده بود و آماده می شد ، برود سفارشهایی به من کرد و پیشانی مهدی را بوسید و به طرف در اتاق رفت که مهدی با صدایی لرزان گفت :"حاجی!...کجا ؟سهم ما را بده بعد برو".همه منتظر بودیم ببینیم او از پدرش چه می خواهد ،وقتی حاجی نزدیک تخت شد مهدی در حالی که دستانش می لرزید آهسته دست پدر را گرفت و روی لبهای خشکش گذاشت و بوسید.
سه شنبه 28/2/1371ساعت 4 صبح
- الو!بیمارستان شرکت نفت ؟سلام علیکم ،من پدر مهدی ورمزیاری هستم داروها را پیدا کردم
همین الان می آورم .
- حاج آقا زحمت کشیدی ،.....راستش دیگه لازم نیست ،...مهدی رفت پیش امام.
- ....خدایا راضی ام به رضای تو.
حاج علی حسین ورمزیاری در رثای مهدی :
چو رفتي از غمت اي نازنين دلدار ميگريم
غمت را اندكي ميگويم و بسيار ميگريم
شبي كاندر حريمت ره نمييابم ز سوز دل
در اين حسرت ز عشقت با دل افكار ميگريم
گهي در خلوت شبها ز هجران تو مينالم
گهي مجنون صفت در كوچه و بازار ميگريم
گهي پروانه سان از شعله شمع تو ميسوزم
گهي چون شمع مجلس در بر انظار ميگريم
گهي مسرور و شاد از شوق ديدار تو ميخندم
گهي با خاطر افسرده چون بيمار ميگريم
طواف كعبه رويت اگر چه آرزو دارم
نباشي چون مرا در شام غم غمخواری ميگريم
اسير وادي عشقم من سرگشته و حيران
به دنياي پر از غوغا پي دلدار ميگريم
مداو از دوريت در وادي غم سوزانم
كه از عشقت چو، ني در دامن نيزار ميگريم
ز اشك چشم من دشت و دمن درياي خون گشته
كه از سوز جگر با ديده خونبار ميگريم
ز بس غم در دلم باشد اگر آيي به بالينم
به شادي هم من مسكين گه ديدار ميگريم
نهان دردی است جانفرسا من شیدای نالان را
ز مستی نیست گر در خانه، خُمار می گریم
هماره درد می باشد نصیب خادم مسکین
ز کج رفتاری این چرخ کج رفتار می گریم
وامروز حاج آقا! ما در اتاق انتظار پیمودن راه شهدا از نزدیکی در شما را صدا می زنیم و می گوییم :حاجی
خدا قوت ،قبول باشه و دستت که نه دست و بازوی مردانه و پدرانه ات را می بوسیم و با اشک می
گوییم: تولد پسرت مبارک.
اینها برخی پیامهایی است که برای وبلاگمان گذاشته بودند .بعد ثبت موقت ۲مطلب که هنوز به روز رسانی نشده سری زدم ودلم سوخت که اینها چه زبطی داره و بهتر دیدم به جای شکوای دل آنرا ثبت کنم انهم با دید خودم:
۱
براي رسيدن به هدفهاي خود چه راهي را انتخاب كرده ايد؟
ما همان راهی را که اسلام گفته و انبیائ و اولیا هدایت کردند و شهدا از دروازه آن گذشتند انتخاب کرده ایم.هدف هم قرب الی الله است.
آيا ميدانيد كسانيكه در زندگي هدفي را دنبال نمي كنند هرگز نميتوانند به هدف بزنند؟
آری تاریخ دنیا پراست از عبرتها .هدف تعالی اسلام است و گسترش آن ولی راه بسیار سخت است.ومقاومت و استقامت را می طلبد که مستلزم توکل و توسل و بینش است و تا یققین نباشد که اینها نمی شود پس باید برنامه ای ریخت که بدانیم اینها چیستند ؟و تمام اینها را با بصیرت باید دنبال کرد که خناسها زیادند و کج راهه ها گمراه کننده.پس با ید دنبال یک چشم بدون گناه بود .
آيا ميدانيد بزرگترين مشخصه انسانهاي موفق د اشتن يك زندگي هدفمند با يك برنامه واضح و روشن است؟
برنامه زندگی انسان روشن روشن است و مسیر تکامل پر فروغ ولی گاهی نور زیاد باعث می شود چشمها بسته شود .چون با نور باید به نور نگاه کرد .تمام انجام واجبات و ترک محرمات برنامه درسی دنیا و تجارت این بازار مکاره است .همان که گفتم چشمم را نشستم تا نورانی شود .و حالا با تماشای قاب چهره ان نورانیان راه پیموده می خواهم از اول شروع کنم .....
اگر بدنبال يك شغل مناسب در داخل يا خارج از ايران هستيد
شغلم را خیلی وقت است پیدا کردم جستجوی گمنامی گمنامان که هم در داخل هستند هم در خارج .فقط زمان کم دارم
اگر خريدار - اگر فروشنده و اگر و اگر ...هستيد
من که نه او خرید انها هم فروختند من هم نمی دانم ایا چیزی دارم که بفروشم .آنروزها همه شغلشان فروشنده بود بدون احتساب سود و ضرر .
سايت .........در اين مسير همراه شماست
نمی دانی دومین انها چقدر زیاد است و سرورشان چقدر قوی است ....همین بس که اگر اراده کنی بدون پسورد کانکت می شوی و اگر تلاش کنی کامنتت می کنند
۲
تبلیغات شما در هزاران وبلاگ
ما میتوانیم با هزینه ای اندک و در مدتی کوتاه، تبلیغات شما را به صورت کامنت در هزاران وبلاگ ارسال کنیم.
ترافیک سایت خود را یک شبه چندین برابر کنید.
تعداد مطالب زیاد است و تعداد شهدایی که سراغشان نرفتیم زیادتر .....
محصول خود را خیلی سریع به فروش برسانید.
هنوز موفق نشدیم محصولی بیرون بدهیم ولی تا یک ماه دیگر انشاءالله
ما نتیجه را تضمین میکنیم.
ما به تکلیف عمل می کنیم .نتیجه با خدا .او قبول کند
با ما تماس بگیرید.
بی سیم چی پای خطه ولی دلها خط رو خطه
سلام
بلاگ زيبايي داريد. اينجا هم سر بزنيد دوستان خوبي پيدا ميكنين.
www….. chat.com
به اميد ديدار
زیبایش مال اون مه رویانی است که هنوز با گذشت سالها راه جستجو گران راهشان را روشن می کنند اینجا آسمانی در زمین است .ما هم امید دیدار شان را داریم
سلام
بچه های فتح الفوتوحی
سلام همسنگر چه عجب از این طرفا یه سری به ما زدی .التماس دعا
و در آخر باز هم انتخاب ما راه را انتخاب کردیم خدایا تو نیز ما را منتخب خدمت قرار بده و منتخبان خدمت به ملت را هم کمک بفرما تا راه صواب را انتخاب کنند و ملت هم انتخاب اصلح داشته باشند.ما هم در انتخابات شرکت می کنیم و خادم ملت را انتخاب می کنیم .خدایا نگهدارش باش
گلهای شعمدانی کوچه های ما
نام : حیدر نام خانوادگی :کوشی تولد :1344 شهادت :14/2/1361
· مدتی بود که از مدرسه دیر برمی گشت مادر پرسید :کجا بودی ؟وحیدر از جواب دادن طفره می رفت.با خواست مادر، برادر بزرگتر از او پرسید ولی فایده ای نداشت به او هم چیزی نگفت و برادر با عصبانیت سیلی محکمی به او زد ولی حیدر فقط سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت .مادر بعد از مدتی متوجه شد او در محلی که ظروف روحی درست میکنند کار می کند.به او گفت :"پسرم تو پول نیاز داری بگو؟"و حیدر در چند کلمه جواب داد :"به آن پول احتیاج دارم". بعد از شهادتش معلوم شد او دستمزد و پول خود را به خانواده ای که پدر بر اثر سرطان فوت کرده ،کمک خرجی می داده. او از کودکی عادت داشت که به دیگران کمک کند .پول تو جیبی مدرسه اش را جمع می کرد و اگر دانش آموزی توان خرید خوراکی در مدرسه را نداشت پولش را به او می داد.
· اوایل انقلاب به تظاهرات نمی رفت و می گفت باید بفهمم حق چیست؟به همین خاطر به مطالعه و تحقیق پرداخت و بعد در راهپیمائی ها شرکت کرد.
· اسم مدرسه ای که می رفت "شاپور علیرضا"بود در اولین فرصت بعد از انقلاب تابلو سر در مدرسه را پایین آورد و تابلوی جدید نصب کرد:"مدرسه راهنمایی امام صادق علیه السلام".
· روزی به مادرش گفت :از عزیزترین چیزی که داری دست بکش و دل بکن .مادر که تازه گردنبندی خریده بود گفت این را بگیر و به هر کس که می خواهی بده.حیدر گفت:" ولی مادیات برمی گردد از فرزندت بگذر،از من دل بکن".
· بعد از انقلاب مسئولیت نظم کار پخش نفت و گوشت در محل را بر عهده گرفت .برای مردم همه کار می کرد،در صف می ایستاد و برای آنها نفت می گرفت. خوراکش برنج با آب خورشت بود و کمتر مرغ و گوشت می خورد و بیشتر آش ،نان و پنیر و نان و طالبی می خورد.
· در کمیته انقلاب کار می کرد ولی از غذای آنجا استفاده نمی کرد و می گفت مال بیت المال است و برای خودش نان و پنیر می برد.حقوقش را هم کنار می گذاشت و خرج نمی کرد ،دور آنها کاغذی می پیچید و می نوشت بیت المال.ازدوستانش خواسته بود اگرشهید شد نصف پول را به فقرا بدهند و نصف دیگر را به مادرش و اگر ایشان نخواست ،برای یتیمان خرج کنند.
· یکبار به جبهه رفت که عمویش او را برگرداند وقتی به خانه رسید گفت:"شما می خواهید لباس سربازی امام زمان را از تن من در آورید،من باید بروم و از ناموس مردم دفاع کنم".او عاشق امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف بود برای امام شعر می گفت و می نوشت و واقعا می خواست سرباز امام باشد.
· حیدر ورزشکار بود.گُلِر فوتبال و والیبالیست تمام عیاری بود ،در جبهه هم در رسته تیر بار نفر اول بود.
· به مادرش خیلی احترام می گذاشت و معتقد بود مادر را باید سجده کرد و احترامش را نگه داشت .هیچ وقت نمی گذاشت مادر صورتش را ببوسد،همیشه سر او را می بوسید.حیدرپس از یکسال خدمت در جبهه در تاریخ 14/2/1361 در عملیات بیت المقدس در حالی که پشت تیر بار بود بر اصابت تیر قناسه به پیشانی اش راه آسمان را از سمت قبله طی کرد ودر سجده آسمانی شد. وجای بوسه ها ی مادر،نقش وصال ترسیم شد.
دیشب رفته بودم سفری سمت دیار شهدا
که طوافی بکنم گِرد مزار شهدا
به امیدی که دل خسته هوایی بخورد
متبرک شود از گرد و غبار شهدا
هر چه زد خنجر احساس به سر چشمه چشم
شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا
خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من
آبیاری نشدم فصل بهار شهدا
آخرین وصایای دل من این است
که به خاکم بسپارید کنار مزار شهدا
اواخر دی ماه ،گردان به بچه ها مرخصی دادوقتی به تهران رسیدیم من و محسن با چند نفر از بجه های دسته یک بعد از 2 روز استراحت عازم مشهد شدیم 2شب رفت و برگشت را در قطار بودیم و 2روز هم در مشهد.در حرم چشمم به آیینه کاری صحن افتاد به محسن گفتم :خیلی قشنگ کار کرده اند ...گفت:قشنگی اش در این است که کسی نمی تواند خودش را در آیینه های شکسته ببییند.زائر وقتی وارد حرم می شود باید متواضع و دل شکسته باشد تا قابلیت دیدن یار را پیدا کند....
....گفت اینبار حرفی به امام رضا علیه السلام گفتم که انشائ الله خواسته ام را اجابت می کند و محسن کمتر از یکماه (عملیات والفجر8 )به شهادت رسید
به یاد شهدای تفحص بویژه شهید علی محمودوند صلوات
سلام بر همه انهایی که در جستجویی بی وقفه نتنها خود را بلکه خدا را پیدا کردند و ما را در جستجوی
را نیز کمک رساندند .سلام بر تمام لحظاتی که انها فهمیدند ماندند و ما می خواهیم بفهمیم و نمی
دانیم که می مانیم یا نه .خدایا تو بخواه که ما در ادامه راه شهدا بمانیم تا به تو واصل شویم ......پس از
چند سال تحقیق در مورد شهدای تفحص بر ان شدیم که کتابی در مورد هر یک چاپ کنیم ولی با شروع
کار تحقیقاتی بچه های گردان تخریب فهمیدیم هنوز زنجیره اصلی مقاومت این گوهر های کمیاب مفقود
است وباید به جستجو ادامه داد ولی در حد بضاعت ناچیز خود سه کتاب از سه شهید تفحص اماده چاپ
است که با دعای خیر دیگران به امید خدا منتشر می شود
اگر سرکشی نفس نباشد
اگر معرفت ما به ریا رنگ نبازد
اگر نیک بدانیم کجاییم
چه بودیم و چه هستیم
چرا بار سفر تا بر دوست نبستیم ؟
رهروان شهداییم
خدایا بپذیر از کرم خود کم ما را
خدایا تو به این غافل از قافله جا مانده نظر کن
زندگینامه شهید حجت ملا آقایی
· جشن نیمه شعبان سال 1338؛ شادی خانواده ملا آقایی در شهر ری و قدم گذاردن پسری به نام حجت
· کلمات اذان واقامه؛ اولین لالایی
· نوشیدن شیره جان مادر؛ با آهنگ صلوات و چکاچک قطرات وضو
· شعرهای کودکانه اش؛ نام حسین (علیه السلام) واولادش و ورد زبانش؛ آیات سوره های کوچک قرآن
· سجاده کوچکش؛ کنار سجاده پدر و مسجد؛ شاهد شیرینی لحن کودکانه اقامه نمازش
· نوحه خوان هیئت نوجوانان متوسل به حضرت علی اصغر(علیه السلام). با پول تو جیبی اش دسته عزاداری را راه انداخت.
· مدرسه ونیمکت، دفتر وکتاب، مانند دانش آموز با او دوست وهمراه شد و ابتدایی وراهنمایی را سپری کرد.
· علاقه به کارهای فنی وفکری اورا راهی هنرستان صنعتی ری کرد وسال 1357 دیپلم فنی گرفت.
· اولین جوشش؛ دست یابی به کتاب های مفید، علاقه به امام و تهیه اعلامیه و نوار سخنرانی ایشان وعزیمت به تهران وقم.
· سنگر جدید؛ 1358، دانشکده اراک، رشته برق والکترونیک و ورود به گروههای فعال حزب اللهی.
· تأسیس بسیج مستضعفین در شهرک آزادیه ورامین.
· سنگر بعدی؛ غائله کردستان وحضور ملاآقایی در جبهه غرب.
· سنگر سوم؛ 1359، جهاد سازندگی ورامین و کار در کمیته فرهنگی.
· خدمت دلسوزانه؛ حضور در روستاها، تشکیل انجمن ها و شوراهای اسلامی آنجا و بررسی مشکلات و ارایه گزارش به مسئولین.
· فعالیت در روابط عمومی گردان.
· ارایه طرح های فرهنگی و مهندسی و بروز خلاقیت و عهده دار شدن مسئولیت چند گروه از واحدهای مهندسی.
· پشتوانه؛ ایمان، نبوغ، تواضع ومهربانی، سخت کوشی در کنار حساس ترین شرایط جنگی و رسیدن او به فرماندهی پشتیبانی مهندسی رزمی جنگ، جهاد سازندگی استان تهران.
· بزم رزم های عاشقانه اش؛ والفجر2و8، عاشورا، کربلای 8،5،4،3،2،1
· برای اجرای سنت نبوی شرطی گذاشت؛ « دوری مرا باید تحمل کند و حتی همراهم شود» و در شب عروسی زیارت عاشورا اولین پیمانش شد.
· فاطمه؛ تنها یادگارش.
· شلمچه، دوم آذر ماه 1366، دژ شهید باقری، سفیر خمپاره، داغی ترکش های سرگردان و جاری سرخ خون به بلندای خاکریزهای دفاع ولحظاتی بعد؛ حجت ملاآقایی، ستاره کهکشان شهادت و ساکن فردوس.
خاطرات:
· خدا یک جا تلافی کرد
هر وقت فرصت می کرد به چادر یا سنگر بچه ها می رفت و باآنها حرف می زد وپای درد دلشان می نشست. یک شب هم دور هم جمع بودیم و از خاطرات گذشته می گفتیم. نوبت حجت که شد مکثی کرد وگفت:« من حرفی برای گفتن ندارم، اما تنها به یک مطلب فکر می کنم. در این همه مدت که اینجا هستم مجروح نشده ام! انگار خدا همه را جمع کرده تا یک جا تلافی کند. تحمل آن هم لیاقت عظیمی می خواهد. از خدا می خواهم که لیاقتش را به من عطا کند. انشاءالله.» چند شب بعد بچه ها بدن پاره پاره و دست قطع شده او را آوردند.
· زمان شناس
از دست بچه ها کلافه شدم. پیش حاجی رفتم تا از اهمال کاری ها و برخی مسائل دیگر گلایه کنم. حاج ملا در حال رفتن به طرف دژ شهید باقری بود و من با اصرار خواستم تا بماند و با آن نیروها برخورد جدی کند. حاجی خوب که به حرف هایم گوش داد گفت: الان شب است. دلم نمی آید کسی را این موقع ناراحت کنم. بگذار شب را راحت بخوابند، فردا صبح اگر مرا دیدی این موضوع را یادآوری کن تا به آنها تذکر بدهم.
· فرمانده فداکار
کار روی دژ شهید باقری با حجم آتش زیاد، آن هم در شب امکان پذیر نبود. ملاآقایی به همه نیروها دستور داد تا به سنگر بروند. ساعتی بعد بیرون آمدم تا از حجم آتش با خبر شوم ولی باران گلوله همچنان ادامه داشت. صدای لودر وبولدوزری در انتهای دژ توجهم را جلب کرد. از خودم پرسیدم؛ مگر حاجی دستور تعطیلی کار را نداده بود؟ راه افتادم وقتی به آنجا رسیدم، حجت ویکی دونفر دیگر از فرماندهان در حال تکمیل کردن دژ بودند من هم به جمعشان پیوستم تا ذره ای از شهد شیرین شجاعت را بچشم.
· مسافر صبح
نزدیک اذان صبح بود که با صدایی از خواب پریدم. رفتم تا وضو بگیرم. صدا بلند تر شد! صدای گریه بود. کمی مکث کردم. صدا از اتاق حجت می آمد. جلوتر رفتم، او در حال سجده مدام می گفت: الهی العفو. مادرش از راه رسید وگفت: حجت نیم ساعتی هست که از جبهه برگشته ودارد نماز می خواند.
· شب اول عملیات کربلای یک، بعد از گذشتن از خاکریزها وکیلومترها پیشروی در میان تاریکی شب، هنوز به جلو می رفتیم ولی نمی دانستیم کجا؟ راه را گم کرده بودیم. هوا کاملا روشن شد وانبوهی از تانک های دشمن، آرایش گرفته، پیش می آمدند.آتش خودی سنگین بود ولی تانک ها تا نزدیکی خاکریز ما آمدند که یک دفعه بسیجی ها آرپی جی به دست به سمتشان یورش بردند. حجت که ذوق زده شده بود رفته بود بالای تپه ای وبا هر موشک که تانکی منهدم می شد تکبیر می گفت وبرای بچه دست می زد وتشویق می کرد. با این کار هم نشاط به جمع بچه ها حاکم شد هم عزمی قوی برای مبارزه.
· احداث جاده بدر توسط نیروهای گردان سیدالشهداء جهاد تهران، در ضربه زدن به دشمن وحمایت نیروهای خودی اهمیت زیادی داشت وحجت فرماندهی آن را بر عهده داشت. به همین خاطر، در تمام شبانه روز، خودش بر روند کار نظارت می کرد .عملیات را هدایت می نمود و مثل عملیات های دیگر حتی لحظه ای در سنگر فرماندهی نرفت. همه نیروها نوبتی کار می کردند اما او در هر سه نوبت کاری حاضر بود. گاهی به خاطر آلودگی محیط به بمب های شیمیایی به شدت بیمار می شد ولی هیچ وقت منطقه را ترک نکرد. می گفت: «حالم به لطف خدا خوب است» حتی یک بار در حالی که سِرم به دستش وصل بود به هدایت نیروها پرداخت. ساخت جاده بدر دو ماه ونیم طول کشید.
شعر سروده شهید حجت ملاآقایی(1364)
مسلخ عشق تجلی گه محبوب دل است
به تماشای رخ یار عجولانه شتاب
می گلرنگ شهادت بچش از ساغر عشق
وانگهی در شرر شمع چو پروانه شتاب
با شهیدان زدل خاک به معراج یقین
مه صفت هاله برافشان وشهیدانه شتاب
سینه ات گرشود آماجگه خنجر خصم
خنجر از دست منه بر صف بیگانه شتاب
بارش تیرکجا همت عشاق کجا
زیر باران پی منزلگه جانانه شتاب
تعریف شهادت از کلام شهید حجت ملا آقایی
« برادران! شهادت همانند دو بال کبوتر است که به آدم سعادتمند کمک می کند تا خود را از زمین و همه تعلقات مادی ودنیوی جدا ساخته به سوی ملکوت برساند وشادمانه در جشن ومیهمانی که خداوند در آسمان بر پا کرده شرکت کند. هر کس لیاقت دیدار خدایش را پیدا کند، خداوند فرشتگان را مأمور می کند تا دعوتنامه حضور در میهمانی آفریدگار را به قلبش وارد کنند. او نیز از همان لحظه می فهمد ودرک می کند که باید خودش را برای یک مسافرت طولانی که مقصدش بارگاه الهی است آماده کند. لذا از دوستان و همرزمانش حلالیت می طلبد وبا شتاب خود را به نقطه پرواز می رساند.»
گروه تحقیقاتی فتح الفتوح-برگرفته از کتاب مردی بر فراز دژ
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|